من هر روز میرفتم ازشون سر میزدم چون هم بابام هم مامانم سنشون بالایه و مادرم مشکلات زیادی تو زندگی داشته منم سعی کردم همیشه سنگ صبورش باشم و هر چی ازهر کی میگه گوش کنم ازخواهر شوهر و مادرشوهرش گرفته تا بقیه چیزا ....خوشحال هم بودم و منتی نداشتم کلی ازوقت خودمو زندگیمو میگرفتم و میرفتم اونجا
حالا دیروز تو دعوا گفت میای خونمون بدبختم کردی بیچارم کردی به هیچ کارم تو زندگی نمیرسم بعدم گفت منو نوکر خودت و شوهرتو وبچه هات کردی
اصلا یه حرفای عجیب و غیر منطقی که تعجب کردم گفتم کی من تو رو نوکر خودم کردم چیکار کردی مگه برای من