امروز نشسته بودم با دخترم تو تراس چای می خوردیم با هم .چون جایی ندارم برم .خونه مادر شوهر از بس نیش و کنایه و فرق گذاشتن بین نوه ها و اذیت خواهرشوهر .نمیرم .خونه پدر خودم هم نمیشه
تو تراس بودیم .پدرشوهر م زنگ زد که همه اومدن شهرستان .و اینا .واقعیت اینه از بس همه شون تو دل هم ن .من جایی ندارم .احترامی هم ندارم .نه خودم نه بچه م .دیگه نمیرم. تنهایی و ترجیح می دم ...
دخترم گفت مامان می ماشین یاد می گیری با هم بریم دور دور ...
دخترم هم مثل قبل دلتنگ شون نمیشه ...اونم مثل من ازشون دل کنده