وای وای وای…
چقدر ادم میتونه پست باشه….
من دانشجوی دانشگاه دولتی شهرستان بودم و خیلی دختر محجوب و درس خونی بودم
با به اصطلاح شوهرم که ۱۳ سال اختلاف سنی داریم اشنا شدم
اون موقع من ۲۱ سال و اون ۳۴ سالش بود
اون موقع در به در خانوادش دنبال زن براش میگشتن…
بعد یک ماه از دوستیمون…
یه شب که من داشتم برمیگشتم شهرم از دانشگاه
تو اتوبوس بهم پیام داد…باهام ازدواج میکنی،؟؟
هنگ کردم….گفتم فعلا زوده…
اما خانوادش چون فشار میوردن و دختر معرفی میکردن…
به من فشار میورد که جواب بده بهم…
منم چون مطمئن نبودم…چون باید از کلان شهر میرفتم شهرستان زندگی می کردم…
هی دست دست می کردم
اخر سر گفت چیشد جوابت چیه…منم میگفتم باید با پدر و مادرم صحبت کنی و راضیشون کنی…اومد شهرم و جداگانه با پدر و مادرم حرف زد
می گفت: اره رو چشم منه…نمیزارم اب تو دلش تکون بخوره…از این حرفا
پدر و مادرم رو با زبون راضی کرد….
چون مشکل پارانویید داره….بهم میگفت قسم بخور تاحالا با پسری رابطه نداشتی قسم خوردم که نداشتم….مابین دوستیمون بهش گفتم من مشهد خیلی دوست دارم….گفت باشه باهم بریم…اینم بگم چون راه دور درس میخوندم پدر و مادرم در جریان نبودن…
گفت ولی به شرط اینکه جلوی ضریح امام رضا دست بزاری رو قران با کسی رابطه نداشتی….بماند که بازم اینکارو کردم حرفمو قبول نمی کرد…
اینم بگم بعد ازدواج شروع کرد مال و اموالشو انتقال دادن و باهام به شدت سرد بود چون بی اعتماده کلا….به هیچ احد الناسی اعتماد نداره علی الخصوص من…
خلاصه الان با پدرم حرف زده که دخترت منو گول زد…دخترت به زور منو برد مشهد…من اصلا نمیخواستمش به زور گفت بیام با شماها حرف بزنم…
اینم بگم جلسه اول که دیدمش سیگار رو لبش بود و مشروب میخورد…
برگشته میگه به بابام به خاطر دخترت من مشروب خوردم بعد ازدواج😐
اصا من اهل این چیزا نیستم
خیلی پسته….