دقیقا من اصلا ترس نداشتم ،وصیتمم حتی کردم هم به مادرم هم به همسرم گفتم اگه واسه من اتفاقی افتاد ،مواظب بچم باشین به شوهرم گفتم حق اینو داری ازدواج کنی ولی حق اینو نداری بچمو زیر دست نامادری بزرگ کنی میبریش پیش مادر بزرگاش نوبتی بزرگش کنن ،من انقدر دل و جرات داشتم که وصیتمم کردم گفتم ادمیزاده شاید دور از جون مشکلی براش پیش بیاد ،وقتی هم که بستری شدم اصلا استرس نداشتم هیچ بیشتر ذوق میکردم ،وقتی منو معاینه میکردن تو حین دردا میگفتم خدا خیرتون بده که کمکم میکنین بچم زودتر به دنیا بیاد ولی باقی خانما خیلی سخت اجازه معاینه میدادن سازگاری نداشتن با ماما و پرستار ،ولی من که باهاشون همکاری میکردم خیلی هوامو داشتن ،حتی حین دردا یه بار سر ماما همراهم داد کشیدم داشت معاینه میکرد منم حس فشار و درد شدید داشتم داد زدم گفتم ولممم کننن 😵😵 اونم گفت باشه باشه دستشو کشید وقتی دردم آروم شد گفتم بخدا حلالم کن دست خودم نبود وقتی هم بچه دنیا اومد ازش کلللییی معذرت خواهی کردم ،واسه همشون دعا کردم خیلی دوسم داشتن ماما ها هوامو داشتن ،من انتخاب بعدیمم اگه باردارشدم به امید خدا طبیعی هست الان تجربه بهتری دارم نسبت به اولی