عید قرار بود ما بریم خونه جاریم بعد زنگ زدم فهمیدم مریضه گفتم انشالله بعدا میایم بهتر شدید ولی روم نشد بعدا بریم هم اینکه دخترم مزیض شد هم بعدش خودم دیگه بعد گذشت سه ماه هم اصلا نه زنگ زد نه حتی گفت بیاید خونمون بیابد یعنی بعدا جاریم زنگ زده بود بعد از سه ماه بهم آخر احوال پرسیش اصلا نگفت چرا نیمدید خونمون اینا بیاید این حرفا به جاش گفت میخوایم ی شب بیایم خونتون خیلی دلمون تنگ شده ما آداب معاشرت دوست داریم منم گفتم اتفاقا ماهم میخواستم عید بیایم جور نشد دوست داریم بیایم میخوای فردا شب بیایم فورا گفت نه ما فردا شب ک نیستیم عید میخوایم بریم عید دینی یا گفت تمیذونم حالا بزار به شوهرم بگم یا گفت شاید تازه شام باشیم
من ک نمیخواستم برم از خدام بود بهونه آورد ولی عین خودش خودمو زدم به پرویی گفتم ماهم دوست داشتیم این چندوقت بیایم جور نشد
نمیدونم چرا خانواده شوهر من فقط دوست دارن بیان خونمون بدشون میاد دعوت کنن یا بگن بیا خونمون