2777
2789
عنوان

جاریم بعد از سه ماه زنگ زده

256 بازدید | 12 پست

عید قرار بود ما بریم خونه جاریم بعد زنگ زدم فهمیدم مریضه گفتم انشالله بعدا میایم بهتر شدید ولی روم نشد بعدا بریم هم اینکه دخترم مزیض شد هم بعدش خودم دیگه بعد گذشت سه ماه هم اصلا نه زنگ زد نه حتی گفت بیاید خونمون بیابد یعنی بعدا جاریم زنگ زده بود بعد از سه ماه بهم آخر احوال پرسیش اصلا نگفت چرا نیمدید خونمون اینا بیاید این حرفا به جاش گفت می‌خوایم ی شب بیایم خونتون خیلی دلمون تنگ شده ما آداب معاشرت دوست داریم منم گفتم اتفاقا ماهم میخواستم عید بیایم جور نشد دوست داریم بیایم میخوای فردا شب بیایم فورا گفت نه ما فردا شب ک نیستیم عید می‌خوایم بریم عید دینی یا گفت تمیذونم حالا بزار به شوهرم بگم یا گفت شاید تازه شام باشیم 

من ک نمی‌خواستم برم از خدام بود بهونه آورد ولی عین خودش خودمو زدم به پرویی گفتم ماهم دوست داشتیم این چندوقت بیایم جور نشد 


نمیدونم چرا خانواده شوهر من فقط دوست دارن بیان خونمون بدشون میاد دعوت کنن یا بگن بیا خونمون 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

دیگه اصلا برو خودت نیار..اگهزنگ زد ک میخوایم بیایم بزار بیان وقتی اومدن بگو دم رفتنشون بگو انشاالله ماهم ی شب میاییم خونتون.

∙∙·▫▫ᵒᴼᵒ▫ₒₒ▫ᵒᴼᵒ▫ₒₒ▫ᵒᴼᵒ خوشبختے یعنے : طعم شیرین چهار نـ؋ـرـہ هامون💕 ᵒᴼᵒ▫ₒₒ▫ᵒᴼᵒ▫ₒₒ▫ᵒᴼᵒ▫▫·∙∙
ب نظرم اجازه می‌دادی بیان ،،،دو تا برادرن،،فوفش از سرت برداشته میشد و نوبت شما بود،،،اخخ این همه سیا ...

واقعا اعصاب حوصله ندارم چون خانواده شوهر من همشون باهم قهر هستن جدا جدا هم می‌خوان بیان منم اعصاب ندارم هربار یعنی یکی بیان هم جدا جدا دعوت کنم بعد اونا کلا خودشون هم خوششون نمیاد کسی بره خونشون فقط دو ست دارن بیان 

وای تاپیکات چرا همش همینه

به نقل از آیت الله العظمی اراکی: زمانی در ایران هر جا آتش روشن میکردند مردم برای بردن زغال گداخته و روشن کردن کرسی، تنور یا منقل به آنجا میرفتند در ماه خداییِ محرم، در نزدیکی خانه یک زن بدکاره، هیئتی به پا شده بود. زن هم برای بردن آتش به محل رفت و سوال کرد زیر دیگتان روشن است؟ آتش میخواهم.  گفتند بله برو بردار. زن سمت دیگ رفت، و دید آتش خاموش شده خم شد و به هیزمها فوت کرد. مقداری از خاکستر به چشمش پاشید اما ادامه داد تا جایی که هیزمها دوباره روشن شدند. همان اندازه که میخواست برداشت و رفت.اما...همان شب خوابی دید . او دید چند نفر به گردن،دستهاو پاهایش غل و زنجیر بسته و میبرند تا عذابش کنند و هرچه فریاد میزد شما را به خدا ولم کنید کسی گوش نمیداد . زن،بانویی دید که از دور به آنها نزدیک میشد. مأمورهای عذاب با دیدن بانو زنجیرها را رها کردند. بانوی بزرگوار ایستادند و فرمودند چرا میبردیش. گفتند چون بدکاره و فاسد است . بانو گفت نههه... او نگذاشت آش نذری مجلس حسینم خراب شود ... دیگ را روشن نگهداشت. او بخاطر حسینم چشمهایش اذیت شد بخاطر حسین من رهایش کنید ....زن با ترس بسیاری وحشت زده از خواب بیدار شد و مدام با گریه و زاری از حضرت مادر، زهرای اطهر علیهاالسلام، کمک میخواست تا یاریش کند برای پاکدامنی.او همان زن انگشت نمای شهر، توبه کرد و با یاری حضرت زنی مومنه شد تا جایی که هر زمان و هر کجا روضه ای برای حضرت ارباب به پا میشد دنبالش میرفتند و او را دعوت میکردند.  و با اولین جمله روضه خوان " السلام علیک یا ابا عبدالله" زن به شدت گریه میکرد و شیون جانسوزش بلند میشد  جون و زندگیم فدات یا حضرت حسین علیه السلام که در ❤ خدایی و رضای تو رضای پروردگارمه   تو بحث کردن دانش و ادب مهمه
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز