ی هفته اس...
از دیشب به همه گفتم اگه میدونستم انقد فراموش کردن راحته خودم ترکش میکردم
از صبح میگفتم چقد راحت شدم ارامش دارم فلان...
با دختر خالم نشسته بودیم پیشش یهو گفت راحت تر نشدین از وقتی امیراتون رفته فلان
دختر خالم گفت خیلی
ولی من....
انگار یچیزی به گلوم چنگ زد به وضوح رفتن روحمو از بدنم دیدم:)))))))
بغض داره خفم میکنه قلبم داره منفجر میشه...
دو سال کم نبود:)