امشب خونه مامانم اینا بودم وقتی برگشتم داشتم میرفتم خونه ام که مادرشوهرم که طبقه بالاست گفت عمه اینا اومدن بیا بالا منم مجبورشدم برم
تا رفتم تو ساعت ۱۰ بود عمهشوهرم گفت الان که موقعه خوابه گفتم من خونه نبودم شوهرمم سرکاره ۱۱ میاد
بعدش مثلا خواست احوال پرسی کنه گفت خانواده خوبن دایی ها خوبن؟؟؟ بعدش به حالت تاسف گفت الهی بمیرم تو که دایی نداری
اونوقت که رفته بود خواستگاری عروسش اومد گفت عروسم دوتا داداش داره چندتا دایی داره پشت وپناه نداره
من ن دایی دارم ن داداشش و مدام به روم میاره
خدارو قسم میدم به علی اصغر حسین که همین ماه اول یه بچه سالم و صالح بهم بده بدم اگه صلاح ندوست پسرباشه تا اینقدر بی برادری و دایی نداشتنمو به روم نیارن توروخدا برام دعا کنید خیلی دلمشکست