من تقریبا ۱۲ساله ازدواج کردم و یه دختر دارم
از اوایل ازدواج متوجه حسادت مادرشوهر به مادرم میشدم ولی خب چاره ای نبود شوهرمم گوش به فرمان مادرش بود
اینجوری بگم که مادرشوهر فوقالعاده سیاست مدار و زن سالاره البته نه به ظاهر کاملا با پنبه سر میبره بعد این همه سال بارها وابت شد بهم
الان سر بحث کوچیکی به کل تمام خوانواده مثل پدرشوهر و برادر شوهر و خواهرشوهرارو با من لج انداخته که من چرا توی گروه خانوادگی زیاد شرکت نمیکنم و حرفی نمیزنم و گفته من خودمو میگیرم و مغرور شدم (اینارو گفته به شوهرم و نه تنها خودم که کل فامیل میگن خانواده شوهرت خیلیییییی خودشو نو میگیرن برات )اینو گفتم چون خودم شخصیت برونگرا و اجتماعی دارم و هیچ وقت حتی با غریبه ها خشک نبودم
حالا خواهر شوهر پیام دعوت فرستاده و من تو گروه چیزی نگفتم علتش هم اینبود اونروز توی بیمارستان بودم رفته بودم عیادت دوستم و گفتم بزارم شوهرم بگه بهشون که میریم به دعوتی یا نه چون بلاخره داماد اوناست
از طرفی هرساله مهمونی بزرگی پدر من میگیره برای فامیل که همون روز بود که خواهر شوهر دعوت کرد
حالا همین برام داستان شده و مادر شوهرم گفته جلوی فامیل عروس من مقصره که هیچی به ما نگفته تو گروه و مارو ادم حساب نمیکنه 😳با تمام رفت و امد هایی که ناداریم باهاشون اخر هفته ها تعطیلات عید و کلا همیشه باغ پدر شوهر میریم با دختراش
اونا خودشون اصلا اهل تفریح با خانواده شوهر نیستن
مادر شوهر جلو همه گفته به مادر من که تو باید به دخترت یاد بدی فامیل شوهر اولویتن
اینم بگم شوهر من جواب پیام گروه رو داد و گفت ما نمیایم و اینا چون مهمونی پدر خانمه
الان مادرشوهرم سر همین موضوع کوچیک به عمه ها هم رسونده و گله هایی که اصلا ربطی به من نداشته کرده و حالا که ما روبه رو کردیم چرا به عمه ها گفتی زده زیرش و میگه من نگفتم و خبری ندارم این وسط من نمیخوام شوهرم با خانوادش در بیفته و گفتم ولش کن مهم اینه ما فهمیدیم مامانت این حرف و زده دیگه اهمیتی نداره که قبول نمیکنه ولی شوهرم خودش کفری بود و گفت باید دورویی مامانم و ثابت کنم به خودش و دختراش
حالا اونا فک میکنن من شوهرمو جلو انداختم که با مامانش بحث کنه نمیدونم تو این شرایط بهترین عکس العمل چیه من باید چه کنم؟از طرفی چون مادرشوهرم با همه حرف زده و زیراب زده اما با خودم صحبت نکرده نمیخوام من بهش زنگ بزنم