بچه هامایه باغ کوچیک داریم من جلورفتم تا میوه جمع کنم شوهرم بعدچنددقیقه پشت سرم اومددیدم جاریم هم اومده بعد جاریم سریع رفت بالای درخت منم این پایین داشتم جمع میکردم شوهرم حی غرمیزد که چرا زودترنیومدی داره غروب میشه جاریم حی تکرارمیکرد می گفتی من باهات می یومدم منم چون جاریم خیلی انرژی منفی میده وخبرچین دوست نداشتم باهام بیادبعد سبدپرکردیم وخیلی هم سنگین بود گفت بیا باهم ببریم منم گفتم بزارشوهرم بیادببره جلوشوهرم میگه توبه این میگی سنگین حالا شوهرم میگه خیلی ازخانماسواردرخت میشن منتظری تا من بیام همیشه جاریم باشوهرش خیلی بد حرف میزنه جلو شوهرم دایه مهربان ترازمادرحالا بگین چه شخصیتی داره