سلام ...
من تا یه ماه قبل با پسری در ارتباط بودم، هدفمون ازدواج بود و ایشون هم خواستگاری من اومده بود...
همش بهم میگفت دوستت دارم، میگفت تنهاش ندارم...
وقتی حرم میرفت بهم زنگ میزد... سرکارش تایم آزاد بود با من تماس میگرفت و...
یه بار هم این ست بدلیجات گردنبند برام خرید (این قلب تیکه ها که برای رل هاست و ...)
منم تنهاش نذاشتم با اینکه تا حدی با خواسته های من متفاوت بود....
اینا گذشت تا ماه قبل، دیگه تا بحث مهریه پیش رفتیم...
خانواده من گفتن ۳۰۰ تا سکه و خب این عدد بالاخره بالا بود...
آخرش خودم گفتم ۱۷۰ تا ولی خانواده پسره گفتن یا ۱۴۰ تا یا خدافظ....
منم قبول کردم ۱۴۰ تارو...
چون دلم نمیخواست بخاطر یه سکه خراب شه......
ولی من گفتم دلم میخواد بهم حق تحصیل بدی .... این حق نه پول و سکه هستش که نگرانت کنه ، نه حقوقی مثل حق طلاقه که شاید نخوای و...
ولی بهم گفت من حرفم حرفه و تو حرف بهت اجازه میدم بری درس بخونی و رو حرفم هم هستم، ولی قانونی نمینویسم....
ولی روز آخر رفت حرم و بهم زنگ زد که بیا هر چی بود بینمون بندازیم دور و از اول شروع کنیم (بیا خرابش نکنیم)
منم گفتم باشه...
ولی روز بعدش فهمیدم که معرف ازدواجمون دختر جدیدی برای آشنایی بهش معرفی کرده و .....
دیگه هم تموم شد رابطه ما...
حالا گاهی با خودم میگم من مقصر بودم ؟ نکنه واقعا گناهی کردم؟ نکنه الکی سخت گرفتم ؟
هزار تا نکنه ها تو ذهنمه....
حالا الان یه ماه گذشته و من میخوام به ازدواج فکر کنم... به این فکر کنم که حالا اگر موقعیتی بشه ، بپذیرم که دوره آشنایی ای باشه....
ولی فکر به اون منو اذیت میکنه