2789

یاسی اصلا ماجرا اونی که جاری میگه نیست 

نشینی هزار فکر و خیال کنی دخترررر 

امیر علی رفتاراش باتو شبیه یه مردیه که عاشقته نه یه مردی که عاشق کس دیگه ای هست 

نشینی غصه بخوری عزیز من...


نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



پریشب بعد ابنکه باهاش حرف زدم تصمیم گرفتم برگردم خونه مامانم اینا دیدم عین ادمای بی کس و کار شدم اگه خانواده خودم ندونن هیچ کسو ندارم نمیدونم درست یا غلط ولی تاکسی گرفتم رفتم خونه مامانم اینا امیرعلی هم زنگ زد گفت داداشم قرص خورده بخوابه مامانم حالش خوب نیست و ازین حرفا حالا دقیق یادم نیست تهش گفت اماده شو بیارمت اینجا یعنی خونه مامانش بخوابیم ، منم گفتم بمون پیش اونا . رسیدم خونه مامانم اینا همین که وارد شدم ترکیدم جلوی هر سه تاشون نشستم همه چیو همه همه رو گفتم از تابستون روز قبل عقدمون گفتم از دعوای جاری و اینکه بیرونم کردن از سقط جاری هرچی بود گفتم امیرعلی زنگ زد رفته بود خونمون دیده بود نیستم خیلی عصبانی بود که چرا گفتم خونه خودمونم ولی موندم خونه مامانم ( حالا اصلا نمیدونست من این وسط رفتم خونه مامانبزرگم برگشتم)

بابام گوشی رو گرفتن بهش گفتن یاس امشب اینجا میمونه. مامان بابام داداشم همه خیلی از دستم عصبانی شدن و هستن اصلا در کل فکر میکنن من احساسی تصمیم گرفتم از تمام بدیا و عیبا چشم پوشی کردم . بابام میگفت همون وقتی که میگفتی میاد تو کوچه میخوابه من بهت گفتم احساسی تصمیم نگیر نذار چشمات کور بشه برای الانت بود مامانمم جاری اولی خیلی تو مخش رفته واقعا حرصش گرفته پریشب تا حالا هزار بار گفته خیلی جالبه تو دعوایی که هیچیش به این ربط نداشته و از همون اولم رفته تو اتاق از هیچی یه سقط ساخته الان اون شده مظلوم دو عالم اون وقت تویی که این همه بهت بی احترامی کردن بهت دروغ گفتن کسی یادش نمیاد تویی هم وحود داری یا نه. میگه این وسط بالاخره یکی داره بهت دروغ میگه یا جاری دومی یا امیرعلی تو چرا باید تحمل کنی ۴ ۵ ماه بعد عروسیت همچناناین حرفا رو بشنوی و ندونی کدوم راسته کدوم دروغ؟؟ میگه خیلی ساده ای که فردا ظهرش شوهرت زنگ میزنه جای اینکه گندای خودشو جمع کنه میگه برو کمک حال جاری باش تو هم گوش میدی .. داداشمم که کلا میگه چرا بهش نگفتم چرا بهش روز قبل عقد نگفتم و اینا 

بابام گوشی رو گرفتن بهش گفتن یاس امشب اینجا میمونه. مامان بابام داداشم همه خیلی از دستم عصبانی شدن و ...

یاسی جون حالا که خانوادتو در جریان گذاشتی بزار ازت حمایت کنن طرف مقابلت باید از یه چیزهایی هراس داشته باشه تا نگفته بودی قضیه فرق میکرد ولی حالا دیگه پای خانوادت هم وسطه نمیدنم چرا شوهرت باید همه خانوادشو حتی جاریتو به تو ترجیح بده تو پستای قبلی هم اینارو گفتم الان دوباره احساسی نشو بزار با درایت وهم فکری خانواده وخودت حاش کنی پیروز باشی بانو

دیروز صبح امیرعلی اومده بود اینجا دنبالم منم گفتم من جایی نمیام گفت میشه بگی اصلا براچی داری اینکارا رو میکنی دو نفر دیگه دعواشون شده تو چته؟ بیا بریم خونه حرف میزنیم از هرچی ناراحتی.. خلاصه اومد تو حیاط خونمون حرف بزنیم حالا مامانم اینا تو خونه بودن ولی هیچ کدوم نیومدن بیرون من حرفامو بهش زدم گفتم من واقعا شک دارم حرفای جاری درست باشه تو با رفتاری که کردی منو از اونجا فراری دادی مهر تایید زدی مامانت براچی باید بگن برو تو اتاق تا راننده بیاد دنبالت ، اصلا من چرا باید از اونجا دور میشدم چرا جاری اولی باید اونجا میموند فقط من اضافی بودم اونم میگفت باورم نمیشه سر این گیری ، تو هنوز این زنه رو نشناختی نمیدونی چه فتنه اییه؟ من دیدم داره دوباره چرت و پرت میگه میخواد بین ما رو بهم بزنه گفتم بری که نشنوی که همینی که ازش میترسیدم و الان شده نشه ولی به هدفش رسید.جاری اولی هم که اختیارش دست من نبود من چطوری اون موقع شب میفرستادمش بره اصلا اون لحظه من یادشم نبودم چون جلو چشمم نبود انقدر بعد رفتن تو اونا داد و فریاد کردن مامانم اون وسط فشارش رفت بالا من اصلا حواسم به این چیزا نبود گفت جاری اولی هم کلا تو اتاق بود وقتی اومد بیرون گفت من خواهرم اینا اومدن دنبالم دم درن و من حالم بده و خوب نیستم و اینا به من و داداشم نگفت سقط کرده خودش با بچش رفتن دیگه صبح مامانم گفت برو زنگ بزن برو دنبالش ببین چرا حالش بد شده دست ما امانت بوده ما ولش کردیم رفته و زنگ زدم خواهرش جواب داد که خواهرم سقط کرده الان حالش خوب نیست 

دیروز صبح امیرعلی اومده بود اینجا دنبالم منم گفتم من جایی نمیام گفت میشه بگی اصلا براچی داری اینکارا ...

باید میگفتی عزیزم ببخش که نمیتونم مرهمی باشم برای زخمهای زنداداشات وخانوادت ،میگفتی مگه من از سنگم که انهمه استرس و نگرانی روم اثر نزاره که حتی حالم براتون مهم نباشه 

منم گفتم به نظر من اصلا سقطی درکار نبوده زنی که سقط میکنه کلی درد میکشه و براش تعریف کردم زنگ زدم چیا گفته… اصل حرفامون همین بود یعنی همینا رو دقیق یادمه بهش گفتم من همینجا میمونم اونم گفت مگه من نگفتم به خانوادت نگو؟نمیتونستی صبر کنی همینا رو به خودم بگی؟ منم گفتم این مسئله مال دیشب نیست از تابستون باید حلش میکردم تا حل نشه همینجا میمونم تو هم برو به مسائل خانوادگیتون برس 

منم گفتم به نظر من اصلا سقطی درکار نبوده زنی که سقط میکنه کلی درد میکشه و براش تعریف کردم زنگ زدم چی ...

ماشاالله جاریها از کاه کوه میسازن خانواده شوهرتم بدون چون وچرا قبول میکنن 

اتفاقای مهم همینا بود دیروز تا حالا من خونه مامانم اینام ، امیرعلی کلی پیام میده زنگ میزنه من پیاماشو جواب ندادم کلا حرفش اینه که حرفای جاری دروغ بوده و بذار بیام دنبالت . دیشب میخواست بیاد اینجا با مامان بابام حرف بزنه مامانم اینا گفتن بگو فعلا بمونه همونجا 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز