میفهمم چی میگین، ازدواج سنتی این حس خجالتش خیلی اذیت کننده ست😁😁منم خواستگاری و عقدم کمتر از یک ماه طول کشید، بخوام راستش رو هم بگم دو بار بیشتر تا قبل از عقد با هم حرف نزدیم😁😁 یادمه شوهرم بهم گفت هیچ خواسته ای ازت ندارم فقط حلال و حروم رو از همه نظر تو زندگیم رعایت کن، الان که فکرش رو میکنم میبینم چقدر مظلوم و ساده و تباه بودیم😁😁شب قبل از عقدم همش برگه های آزمایش خونمون رو نگاه میکردم و عکسش رو میدیدم و میگفتم خدایا یعنی قراره این شوهر من بشه😂😂😂😂 ما حتی شماره های همو بعد از عقد به هم دیگه دادیم😂😂
میدونم پر حرفی هست اما بخوام بگم اولین بار کجا همو دیدیم و چطوری بود کلی میخندین😂😂مامان من زیاد خوشش نمیومد خواستگار راه بده، مادرشوهر منم میشد همسایه ی دوست خواهرم، در واقع دوست خواهرم معرف ما به هم بود، اون موقع ها من زیاد مسجد میرفتم، خلاصه به شوهر بدبخت من گفته بودن برو در فلان مسجد سه تا خانم رد میشن اولی نه، دومی هم نه، سومی که رد میشه نگاهش کن ببین همو میپسندین یا نه😂😂😬😬یعنی من و خواهرم و دوستش، اون بنده ی خدا هم به شوهرخواهرم گفته بود روم نشد نگاه کنم😂😂دیگه خواهرم گفت این چه کاریه، بیاد خونه ی ما، دیگه اومد و من شربت درست کردم، بردم تعارف کنم، حس کردم که نگام کرد، اما من بازم روم نشد😂😂😂😂 خلاصه که ما سر هر خواستگاری با مامانم کلی ماجرا داشتیم😂😂😂😂
ببخشید که پرحرفی کردم 🙏🙏🤦♀️🤦♀️😘😘