سلام عشقم
رفتار پدرتو نمی تونه شبیه سرهنگ باشه چون به طور سنتی مرد مواظب امنیت خانواده س و تو باید تو حاشیه امن باشی ولی بچه های من پسرن و این وظیفه رو باید بعدا به عهده بگیرین با این حال خیلی از مسائل رو نه من و نه سرهنگ جلوی بچه ها نگفتیم
یه چیزایی باید به وقتش گفته بشن که قدرت درکشو داشته باشن واسه کسی با شغل همسرت روزهایی هست که دردهایی به دلش میشینه که حتی ممکنه با توهم نتونه درددل کنه این قدر غمه بزرگ باشه که نتونه پنهان کنه باید صبور تر بشی و درک کنی که فقط کنارش باشی و بدونی اگه چیزی رو بهت نمی گه به خاطر آرامش خودته
یه مثال بزنم سرهنگ که مرز بود هر وقت ازش می پرسیدم میگفت سمت ما خبری نیست و هیچوقت چیزی بروز نمی داد بعدها مثلا یه مستند تلويزيون نشون داد فلان سردار شهید شد گفت تو اون عملیات بود یا خبر شهادت می آمد می گفت یه پایگاه دیگه بود بعد می فهمیدم دوستش تو بغلش شهید شده اگه همون موقع میگفت یا مرده بودم یا دیونه شده بودم
یا خودم وقتی یه پرونده اومد زیر دستم که مادر و پدر معتاد بچه رو جوری آزار داده بودند که قطع نخاع شده و عقب افتاده ذهنی شده و زندگی گیاهی داره تا مدتها هر وقت به بچه هام نگاه میکردم توودلم اشک می ریختم
یا وقتی عکس های صحنه یه قتل رو برای اولین بار دیدم یه هفته مریض افتادم خونه
نمیشه این چیزا رو برای بچه ها گفت فقط میگم حالم بده
هیچ وقت یادم نمیره بچه سومم سر دادو بیداد یه ارباب رجوع افتاد نمیشه خیلی چیزا رو گفت
فقط این رو بدون دنیایی بی خیالی تموم شد و تو تا آخر عمرت دغدغه خواهی داشت و همین زندگی رو قشنگ می کنه
همیشه میگم اگه دختر داشتم نمیذاشتم آب تو دلش تکون بخوره چون دوره آرامش و راحتی یه زن قبل از مادر شدنه خیلی حرف زدم ببخشید سعه صدر برات آرزو می کنم