مامانم با خاله هام دیروز دور هم بودن
برام تعریف کرد خالت گفته تو چقدر حیف شدی با یه ادمی که مشروب میخوره(پدر من) ازدواج کردی ـهرررر دفه اینو برام تعریف میکنه بگن خوب نبوده بابام درصورتی که بد نبوده و بعد ۶ سال زندگیشون ۳۳ سالگی فوت میکنه پدرم
و مامانم میره زن دوم یه ادمی که زن و بچه داره میشه یواشکی حالا میخواد طلاق بگیره از این یارو میاد به من میگه ما بدگویی باباتو کردیم و این مردک دو زنه هوبه ولی میخوام جدا شم چون محل سگ بهش نمیدهــ
یه دفه هم گفتم مامان پدر مادرت برای تو خیلی خوب بودن ولی تو با من بد کردی (عذاب زیاد کشیدم از ناپدری و مامانم فقط نظاره گر بود و تو ارث پدریم زندگی میکردن)
مامانم یهو گفت اینا همیشه میگفتن دخترتو نگه ندار بده به عمو و عمش ولش کن برای همین من با تو این بودم
ینی پودرم میکنه با حرفاش ـنمیدونم باید چکار کنم الان میخواد طلاق بگیره بیاد باز تو ارث من بشینه و وقتی مسبینم این حرفارو میزنه فک میکنم از حسادته