انشاالله که خوشبخت بشید و ۱۲۰سال زیر ی سقف صحیحو سلامت و بدور از بیماری بچههاتون بزرگ کنید و سرو سامون بدید
درمورد اون قسمت که گفتید خانواده ها سختگیری نکنن من میخوام داستان زندگی دوستمو براتون تعریف کنم که بگم بعضی وقتا سختگیری خانواده ها هم بد نیست فقط ما حکمتشو نمیدونیم و اگه به حرفشون گوش بدیم میتونه سرنوشت ی ادم کاملا تغییر کنه
یکی از دوستای من سن ۱۸ سالگی با پسر عمهش نامزد کرد باباش اجازه نمیداد عقد کنن ولی پسره و مامانش اینقد اسرار کردن که اجازه بدید عقد کنیم که بتونیم وام ازدواج بگیریم خونه رهن کنیم اخر سر بابای دوستم قبول کرد که عقد کنن ولی به شرطی که تا شب عروسی با هم رابطه نداشته باشن اونا هم قبول کردن و عقد کردن بعد از عقد دور از چشم خانواده ها با هم رابطه داشتن یکی دوماه بعد از عقد پسره بندهی خدا تصاف کرد فوت کرد دوست منم اینقد ناراحت بود که نمیدونست شب و روزش چجوری میگذره یدفعه بخودش اومد که ۴_۵ماهه باردار بود فکر کنید ی دختر ۱۸ ساله باردار بود و شوهریم درکار نبود خانوادهش که متوجه شدن نابود شدن هیچکاریم نمیتونستن انجام بدن بعد از چندماه بچه به دنیا اومد بچهش هم دختر شد مادرشوهرش که عمهشم میشد کلا زد زیر همچی که این بچه از پسر من نیست و بچه رو قبول نکردن از اونطرفم پدر دوستم بیمار شد چندماه بعد فوت کرد
همون موقع که همسر دوستم فوت کرده بود برادر شوهراش ازش وکالت تام گرفته بودن که خودشون برن دنبال کارای دادگاه و دیه و.... اینم چون حال روحیه درستی نداشت بهشون وکالت داده بود اونا هم دیه رو گرفتن یک ریالشم نشون دوستم و بچهش ندادن
دوست من موند با ی بچه با غم فوت همسر و پدرش و کلی تهمت نابود شد بندگان خدا وضع مالیه خوبیم نداشتن دوستم از همون موقع رفت داخل ی بیرونبر کار میکرداز کارگاه تولیدی پوشاک مانتو برش زده میاورد و شبا میدوخت تا خرج زندگی خودش و مامانش و دخترشو در بیاره خداروشکر تونست زندگیشو با هر بدبختی بود روبراه کنه الان ۲۸ سالشه و دخترش ۹ سالش خیلی خواستگار داره ولی میگه جرعت نمیکنم ازدواج کنم میگه بخاطر دخترم میترسم میگه من نمیدونم یکسال بعد این مرد با دخترم چه رفتاری خواهد داشت بخاطر همین قید ازدواجو زده
خودش همیشه میگه اشتباه کردم به حرف بابام گوش نکردم اگه گوش میکردم پای بچهی هم درمیون نمیومد منم نهایت یکسال عذاداری میکردم بعدشم میرفتم دنبال زندگیم ولی الان بخاطر ی اشتباه، من موندم با ی دختر که هیچوقت پدرشو ندیده و همیشه حسرت به دل و دلتنگه و مادری که بیماره و میترسم که فوت کنه و من تنهاتر از اینی که هستم بشم و اگرم خدایی نکرده فوت کنه نمیدونم چیکار باید بکنم
دوستای گلم الان خودتون فکر کنید واقعا بنظرتون ارزش داشته؟اگر یکماه صبر میکردن حداقلش این بود که ی دختر بدون پدر و بیپناه بدنیا نمیومد 😔 پس لطفا به حرف خانوادهاتون گوش کنید پدرا یا خانوادهها بدیه بچه هاشونو نمیخوان