در دلم هست همان قصه که میپنداری...
من نمیگویم و دردا ز غمه ناچاری...
شاه بین غزلم سرمه ی چشمانی هست...
که تو در دیده ی دلبر کش شیدا داری...
نه نیازی به ردیف است و نه آن قافیه...
که به تو اثبات کند در دل من جا داری...
خوب پیداست دلت گیر همین آبادیست...
طفره بی فایده و نیست ره انکاری...
اینکه تو غافلی از عشق تظاهر باشد...
کی به پایان برسد این همه عشق آزاری...
بازگردان همه ی آنچه که دل را برده است...
نیست انصاف به بیگانه شان بسپاری....
قشنگه دوستان؟
شمام شعر های خوشگل موشگلتون رو برام کامنت کنید😘❤