تا دیروز به خانمایی که اینجا میخواستن جدا بشن میگفتم طلاق نگیر حیف زندگیته حالا خودم شبانه روز دارم به طلاق و قهرو جدایی فکر میکنم
تو تاپیک قبلم هست بخاطر سرکار نرفتن برادرم کلافه شدم تولد بچمم کنسل کردم همسرم بهم حمله کرد که چرا همش بخاطر خانوادت باید تو بهم بریزی الانم بچمم انقدر تو مخم رفت که یه دل سیر زدمش چند سالی میشد دست روش بلند نکرده بودم ته تهش یه نیشگون موقع کارای بد ازش میگرفتم حرفای بدی زدم بهش که مرده شور تولدت و ببرن با خودت خستم کردی با این اصرارات .حالا هم دارم غکر میکنم شب همسرم اومد اگر عذرخواهی نکرد ساکم و جمع کنم برم خونه پدرم دیگه نمیخوام ادامه بدم میخوام مسئولیت گردنم نباشه از پختن و شستن و بچه داری هم خستم