به بعضی چیزا فکر میکنم مخم سوت میکشه!
زمانیکه تازه عروسی کرده بودم همش دنبال تایید خانواده همسرم بودم که بگن به به چه عروس خوبی داریم! من و مادرشوهرم خونمون به هم نزدیکه، و ۳ تاخواهرشوهرم دارم ک تهرانن.
هربار که میومدن من میرفتم خونه مادرشوهرم بهترین غذا هارو براشون درست میکردم تازه قبل ازاینکه بیان زنگ میزدم میپرسیدم چی دوسدارین براتون بپزم؟😐 پذیرایی خونه مادرشوهرم هیچی! دعوتشون میکردم خونه خودم و سنگ تموم براشون میزاشتم، چندجور غذا دسر کیک.. یعنی میخاستم بهترین و زیباترین سفره رو بچینم براشون جوریکه تا چندروز بعد کمردرد داشتم..
اخ ازاین همه حماقت. چون بعد ازچندسال ک رفتم خونشون حتی یک دهم اونجوری ک من بهشون احترام میزاشتم احترام نزاشتن و خیلی ساده و خودمونی ک شما ک مهمون نیستید از خودمونید! داداش مگه میره خونه خواهرش مهمونه؟! همونجوری قابلمه رو اورد سرسفره کشید.. از همون لحظه تصمیم گرفتم خودمو اصلاح کنم بس بود این همه خریت برای این بی شعورا. دیگه میان خونه مادرشوهرمم یه تعارف نمیزنم، بعضیا واقعا لایق احترام نیستن. بااینکه مادرم بهم یاد داده همیشه احترام بهشون بزارم اما دیگه نه. تموم شدن برام. برای باراول رفتم خونشون و اونجوری تحویل گرفتن بعد ازاون همه تشریفات ک من براشون اجرا کردم.
واقعا چرا بعضیا اینجورین؟
بشکنه دست بی نمکم