خواب دیدم با زن عموم ک لجم طلا هاشو انداختم بد ش دوباره خواب دیدم خونوادگی تو حیات بودیم ی مارمولک خیلی بزرگ کنار در حیات بود ب بابام گفتم برو بکشش بابام اهمیت نداد خودش فرار کرد از بالای در رفت ولی دمش انداخت بد اون دوتا دختر بچه بودن ازم کمک خواستن میخواستم کمکشون کنم ک بیدار شدم
سرچ هم کردم ولی درست متوجه نشدم اگ میشه راهنماییم کنین