2777
2789
عنوان

خیانت

249 بازدید | 14 پست

سلام ب همه

بچه هامن امروزخونه ی مادرم بودم، البته خیلی اوقات بخاطراینکه بچه هام پیش ایشونن ومیرم سرکاراونجام. مامانم بهم گفت دخترآقای فلانی که همسایمونه، وسالهاست همدیگه رومیشناسیم اومده خونه ی باباش و چندروزیه باشوهرش مشکل داشته اومده قهر. باردارم هست، مامانش گفته دخترت بیادپیشش وحالش خرابه،اخه ماازبچگی زیادباهم بودیم ولی بعددانشگاه وازدواج خیلی کم شد، منم شب شوهرم اومد دیدم پیش بچه هاست،زشته خانمه گفته من نرم، یساعت رفتم پیشش، برام تعریف کردکه چی شده اومده ومن چقدناراحت شدم. 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بچه هااول ک دیدمش خیلی ناراحت بود یه کلی بغلم کردوگفت کاش بازم بچه میشذیم وبا فلانی وفلانی بازی میکردیم، یه کلی خاطره برامون زنده شد، منم ک دیدم ناراحته سعی کردم بکشمش به گذشته فراموش کنه کمی. که یموقع خودش گفت اگه میدونستم انقد بدبخت میشم ازدواح نمیکردم، گفتم بابامگه چی شده، دیگه پیش میاد دنیاکه ب آخرنرسیده. گفت برای من رسیده. 

تعریف کرد که کلا ب شوهرم شک داشتم، ولی باورم نمیشد، خب شوهرش به واسطه ی شغلش زیادمیره ماموریت گفت انبارم خواست بره ماموریت، گفت من شب ساعت یازده پرواز دارم ومنوآوردخونه ی مادرم. 

میگفت منم باوسایلم برای چندروز اومدم اینجا، ولی کارخداشارژرگوشیم روفراموش کردم، اولش گفتم خب اشکالیی نداره مال داداشموبرمیدارم، ولی وقتی زدم دیدم شارژ نمیکنه، ناراحت شدم، برادرم گفت ناراحت نباش خودم فردامیبرمت خونه یسربردار، گفت شب ب همسرم پیام دادم وقتی مطمین شدم رفت ورسیدعسلویه خیالم راحت شدوخوابیدم، میگفت صبح رفتم خونه، همین  ک دنبال شارژرمیگشتم دیدم سیم چراغ خوابمون روی تخته. میگفت یه چراغ خوابی داریم که موقع رابطه روشنش میکنیم، میگفت خودم هربار سیمشومرتب میکنم پشت تخت، ولی دیدم ب طرز عجیبی نامرتبه، یلحظه ته دلم خالی شد، میگفت شارژرروبرداشتم، زنگ زدم شوهرم گفتم عکس برام مفرستادی از عسلویه، وخلاصه مطمین شدم رفته ولی بازم خیلی فکرم درگیربود

میگفت توساختمونمون هرخونه ای بازیافتی های خونه رو میزاره جلوی درانباری خودش توی پارکینک بعد نگهبان ساختمون اونارومیبره وجمع ک بشه میفروشن برای یسری هزیه های ساختمون. میگفت منم بازیافتی جمع کرده بودم ب همسرم گفتم رفتنی بزارجلوی انباری، میری داخل پارکینگ. میگفتم همسرم گفت باشه نگران نباش، میگفت یلحظه ب دلم افتاد سطل زباله روبگردم، دیدم خبری نیست، رفتم پایین توی پارکینگ، دیدم بله همسرم گذوشته بازیافتی هارو، میگفت گرفتم پاکت بزرگ روبدستم امدم بالا، بازش کردم دیدم قوطی دلسترودوتا پاکت پیتزا داخلشه با جعبه شیرینی کوچیک خالی. میگفت دنیاروی سرم خراب شد، چون من ک بارداربودم پیتزانمیخوردم، ولی پاکت بازیافتی های خودمون بود. میگفت داداشم هی میگفت چته، دیوونه شدی، بین آشغالاچی میخوای. میگفت منم فقط اشک بود ک اچشمام میومد. 

خلاصه میگفت اومدم خونه مادرم، بهش پیام دادم عکس بلیطتوبفرست، ببینم ساعت پروازش کی بوده، ولی گفت طفره رفته وگفته انداختمش. خلاصه بنده خدا خیلی ناراحت وتوفکربود، یعنی اومدم خونه وتاالان داشتم گوشی شوهرموچک میکردم. باخودم گفتم هیچی از هیچکس بعیدنیست این روزا

شاید دوستش رو اورده بوده پیتزا و کیک بوده نه کاند وم که

امیدوارم، ولی برای اوردن دوستش نیازی ب پنهانکاری نبوده، چراباید بگه یازده پرواز دارم؟! دوستم از سیم چراغ خاب شک کرده بود بیشتر. 

امیدوارم، ولی برای اوردن دوستش نیازی ب پنهانکاری نبوده، چراباید بگه یازده پرواز دارم؟! دوستم از سیم ...

خب چند ساعت قبل ساعت ۱۱ حتما دوستت رو برده گذاشته چند ساعتی با دوستش بوده همون ۱۱ هم حتما پرواز داشته ولی از اون ور دوستت هم خیلی به شوهرش اعتماد داشته نساعت پرواز چک نکرده بعدم اونی که دختر میاره خونه اینکارس دفعه اول که دختر نمیارن خونه این  اگر خیانت کرده قبلش رابطه داشته ولی دوستت نفهمیده بوده

خب چند ساعت قبل ساعت ۱۱ حتما دوستت رو برده گذاشته چند ساعتی با دوستش بوده همون ۱۱ هم حتما پرواز داشت ...

کاش همینی باشه ک میگی... ولی اگه حالشومیدیدی، البته  ک میگفت خودم شک داشتم بهش. حس زنا دروغ نمیگه معمولا. حالش خیلی خراب بود، خصوصاک شوهرش زیربارنرفته بوداصلاچنین چیزی هست، میگفت پس این آشغالا چی بود. میگفت پس ماندهاروبردم گذوشتم پایین فقط بسته های پیتزاودلستروشیرینی روانداختم روی اپن تااومدخودش ببینه، ببینم چه جوابی داره

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز