بچه هااول ک دیدمش خیلی ناراحت بود یه کلی بغلم کردوگفت کاش بازم بچه میشذیم وبا فلانی وفلانی بازی میکردیم، یه کلی خاطره برامون زنده شد، منم ک دیدم ناراحته سعی کردم بکشمش به گذشته فراموش کنه کمی. که یموقع خودش گفت اگه میدونستم انقد بدبخت میشم ازدواح نمیکردم، گفتم بابامگه چی شده، دیگه پیش میاد دنیاکه ب آخرنرسیده. گفت برای من رسیده.
تعریف کرد که کلا ب شوهرم شک داشتم، ولی باورم نمیشد، خب شوهرش به واسطه ی شغلش زیادمیره ماموریت گفت انبارم خواست بره ماموریت، گفت من شب ساعت یازده پرواز دارم ومنوآوردخونه ی مادرم.