دو روز ییش مادرشوهرم میخاست بیاد خونمون ک نیامد بعد هم دختر و پسراش خونش بودند بعدش فرداش با جاری آمدند سر بزنند اخه من حاله روحی ام بده ، بماند ک جاری هم یه سوغاتی بچگونه آورده بود شعورش کمه یا خواهرشوهر فضولم زنگ زده بود حالم بپرسد میخاست بیاد خونمون من حالم خیلی بد بود خون گریه میکردم از طرفی دلم نمیخاست بیاد خونمون اخه خیلی اذیتت میکنید قصدشم سر زد نبود تازه نمیدونم چه فرقی دارد خب قوم ظالم شوهر همه میخاستند منو ببینید دلداری مزخرف بگند چه فرقی دارد خونه مادرشوهر یا خونه خودم ! چون شوهرم سرکار بود به منم نگفت من جذام مریض جسمی نداشتم نگم از لحاظ روحی مشکل داشتم کورتاژ کردم واسه دفع بچمم ک تو شکمم مرده بود ، دفعه دومشون دفعه اول هم اعتراض کردم ولی نایده گرفتند