2777
2789
عنوان

فکرای منفی

7705 بازدید | 36 پست

افکار منفی دیوونم کرده نمیدونم دیگ چیکار کنم چند سال تحت نظر  مشاور و روانپزشک هستم درمان نمیشم !

من هر کاری میخوام بکنم به دور از جون مرگ ربط‌میدم ینی تمام فکرم‌ شده اینا 

اگ بخوام کاری انجام بدم مثلا برم مهمونی جایی اگ اول اسم شهر یا کوچه یا هر چیزی اونجا حرف میم باشه میگم خب این مربوط ب مردن یا میت  چون اولش میم داشته یا اگ ت باشه میگم تابوت یا جیم باشه میگم خدایی نکرده جنازه یا جسد یا ق باشه میگم قبرستون و‌ باید اون کاری ک این حرفارو اولش داشته و من فکرم بهش منفی شده رو کنسل کنم حتی اگر واجب باسه مثل دکتر رفتن یا مهمونی و .......وگرنه میگم اگر انجام بدم اتفاق بدی میوفته یا کسی از دست میدم 

همه کارام اینجوری عقب میوفته و روزی ک بخوام انجام بدم بازم انقد ب مغزم‌ فشار میارم تا فکرای بد کنه 

فقط اینا نیست افکار منفی نسبت ب اعداد و رنگ ها خیلی چیزا دیگ دارم

زندگیم داره خراب میشه انقد ب مغزم فشار آوردم خون دماغ میشم 😭

چیکار باید کرد کسی اینجوری هست ؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

عزیزم روانپزشکتو عوض کن

منم این افکارو دارم با کمک روانپزشک خیلی بهتر شدم

یادت باشه انا هیچوقت درمان نمیشه بلکه کنترل میشه

البته ممکنه دیگه برای شما تبدیل به وسواس فکری شده باشه که به قول روانپزشکم وقتی به این مرحله میرسه باید در لحظه ای که نمیخوای بیان سراغت ایگنورشون کنی و در زمان مناسب مثل زمان یوگا و مدیتیشن به سمت ذهن بیاریشون و باهاشون مواجه بشی

دلم میخواد یکی رو اونقدر بزنم اونقدر بزنم تا خونش بپاشه اینور اونور، بعدش تیکه تیکش کنم بندازمش سطل اشغال، تهشم همونجا بشینم گریه کنم که چرا اینکارو کردم/ یا دلم میخواد برم بالای کوه اونقدر جیغ بزنم تا تمام غم، درد، خشمایی که رها نکردم رو رها کنم، اونقدر جیغ بزنم تا خالی بشم، اونقدر جیغ بزنم تا از گلوم خون بیاد و اخرشم همونجا بیفتم بمیرم/ فقط دلم یه خونه توی یه جنگل بی نام و نشون و بی حاشیه میخواد که تا صد قدمیم هیچکس نباشه، کنار خونم یه رودخونه داشته باشم، دورو بر خونم پر از گلای قشنگ و خوشبو باشه، هر روز صبح با صدای گنجشکای اونجا بلند بشم، پاهامو توی اب تکون بدم، و موهامو رها کنم توی باد تا برقصن، فقط بخندم و بخندم، بدون فکر اینکه کی چه فکری میکنه دربارم، بدون اینکه استرس و اضطرابی داشته باشم، به دور از حملات عصبی و خشم و ناراحتی/میدونستین وقتی بچه میارید باید تربیتشم بکنید دیگه نه؟/امیدوارم روزی همه به این درک برسن که چه ازار کلامی و فیزیکی جرمن، در برابر این ادما و این ازار اذیتا سکوت نکنیم، همونجا فریاد بزنیم و بدونیم که هیچکس قرار نیست با جواب ندادن به این ادما به ما بگه با حیا و خانم و به به چه چه کنه
عزیزم روانپزشکتو عوض کن منم این افکارو دارم با کمک روانپزشک خیلی بهتر شدم یادت باشه انا هیچوقت درم ...

بارها عوض کردم بازم بهتر نشدم الکی دور روز خوبم بعد دوباره فکرای وحشتناک تر 

شما بهار شدی؟ چجوری؟ 

من باهاشون مواجه میشم کل بدنم میلرزه بهم میریزم انقد گریه میکنم نمیتونم مخالف ذهنم باشم باید بهش گوش بدم

بارها عوض کردم بازم بهتر نشدم الکی دور روز خوبم بعد دوباره فکرای وحشتناک تر  شما بهار شدی؟ چجو ...

ببین داری میگی دیگه، نمیتونی باهاش مواجه بشی هی پاتو عقب میکشی

اتفاقا دیروز پیش روانپزشکم بودم، من اضطراب و استرس شدید داشتم که گفت دیگه داره تبدیل میشه به وسواس فکری

هی سعی کردیم کنترلش کنیم، اصلاحش کنیم نشد بعد گفت دیگه از این به بعد ایگنور مواجهه ایگنور مواجهه

ببین یه مثال خیلی قشنگی زد گفت اضطراب مثل یه بچه سرتق میمونه کی میبینه هر چی بیشتر خودشو به در و دیوار گریه و ناله بزنه بیشتر جواب میده، وقتی به مادر اون بچه میگیم توجه نکن میگه وای میخوامااا ولی نمیشه یهو خیلی بدتر میکنه خیلی بدتر و ابرومون میره اینا، خب اون بچه میبینه هی تو کوتاه میای معلومه که از این شیوه استفاده میکنه، به خاطر همین ما بهش میگیم اون لحظه ایگنورش کن ولی بعدا توی یه زمان دیگه توجهت رو بهش نشون بده

اضطرابم همینه که حالا تبدیل به وسواس فکری شده

باید اول سعی کنی اروم باشی

هر روز صبح و هر شب قبل خواب یوگا کار کن

زمان یوگا اونارو خودت دعوت کن به ذهنت، بعدش ذهنتو شرطی کن، یعنی اونا توی ذهنتنا ولی تو داری رو نفس عمیق تمرکز میکنی، بعد از یه مدت ذهن شرطی میشه و در همه زمانا وقتی نفس عمیق میکشی انگار میترسن بدو بدو خودشون فرار میکنن

این افکار رو نباید خودت بیرونش کنی، خودشون باید برن

دلم میخواد یکی رو اونقدر بزنم اونقدر بزنم تا خونش بپاشه اینور اونور، بعدش تیکه تیکش کنم بندازمش سطل اشغال، تهشم همونجا بشینم گریه کنم که چرا اینکارو کردم/ یا دلم میخواد برم بالای کوه اونقدر جیغ بزنم تا تمام غم، درد، خشمایی که رها نکردم رو رها کنم، اونقدر جیغ بزنم تا خالی بشم، اونقدر جیغ بزنم تا از گلوم خون بیاد و اخرشم همونجا بیفتم بمیرم/ فقط دلم یه خونه توی یه جنگل بی نام و نشون و بی حاشیه میخواد که تا صد قدمیم هیچکس نباشه، کنار خونم یه رودخونه داشته باشم، دورو بر خونم پر از گلای قشنگ و خوشبو باشه، هر روز صبح با صدای گنجشکای اونجا بلند بشم، پاهامو توی اب تکون بدم، و موهامو رها کنم توی باد تا برقصن، فقط بخندم و بخندم، بدون فکر اینکه کی چه فکری میکنه دربارم، بدون اینکه استرس و اضطرابی داشته باشم، به دور از حملات عصبی و خشم و ناراحتی/میدونستین وقتی بچه میارید باید تربیتشم بکنید دیگه نه؟/امیدوارم روزی همه به این درک برسن که چه ازار کلامی و فیزیکی جرمن، در برابر این ادما و این ازار اذیتا سکوت نکنیم، همونجا فریاد بزنیم و بدونیم که هیچکس قرار نیست با جواب ندادن به این ادما به ما بگه با حیا و خانم و به به چه چه کنه

افکارتو مشاهده کن میبینی که چون همش در جمجمه ی سرت هست پس هر فکری به راحتی میتونی به بقیه ی فکرات بچسبونی و باز هم  فکری میاد که اره  اینا درسته و وحی منزله چون براحتی به هم لینک میکنه ذهنت . اما اگر ریشه یابی کنی میفهمی این یک باگه ذهنیه و مطلقا بی ربطن و توهم.بیشتر مشاهده کن و واکنش و حسی نداشته باش بهشون تا کم کم اگاهی چسبیده به افکارت شکاف بیوفته بینش.تو بشی اگاهی  ناب  و افکارت یک سری چیز متغیر که میان و میرن تو دیگه نه در تاییدی نه تکذیب که بخوای تاثیری بگیری‌.

دیگه عبوس نیستم😺 اما خب این اسمو متاسفانه نمیشه تغییرش داد دیگه 😃

وقتی اضطراب تبدیل به وسواس فکری میشه دیگه نمیتوین اصلاح یا کنترلش کنی یا باهاشون ور بری

اونا هستن، همش توی ذهنتن میان میرم

اما باید سعی کنی زمانی که نمیخوای خودشون برن

مثل این میمونه که یکی وسواس شست و شو داره، میدونه که دستش تمییزه اما اون اضطرابا و افکار توی ذهنش بهش میگن نه ببین اونجات کثیفه نه ببین اونجارو خوب نشستی حالا یه بار دیگه بشور حالا حالا حالا....

اون لحظه به اون ادما میگن دستتو ببین و خلافش عمل کن، بذار اون افکار بگن و بگن و بگن اما تو میدونی که تمییزن پس شیر ابو ببند، با همون دست یه شکلات بذار توی دهنت یه اب بخور یا هر چی

خیلیاشون میخوان با همون دست یه شکلات بذارنا ولی وقتی نزدیک دهنشون میکنن هی دصاهای تو مغزشون بلند تر میشه نه کثیفه نخور نه نه نه و بعد تسلیم میشن

اما اونی موفقه که همون شکلاتو برخلاف افکار تو ذهنش بذاره تو دهنش

دلم میخواد یکی رو اونقدر بزنم اونقدر بزنم تا خونش بپاشه اینور اونور، بعدش تیکه تیکش کنم بندازمش سطل اشغال، تهشم همونجا بشینم گریه کنم که چرا اینکارو کردم/ یا دلم میخواد برم بالای کوه اونقدر جیغ بزنم تا تمام غم، درد، خشمایی که رها نکردم رو رها کنم، اونقدر جیغ بزنم تا خالی بشم، اونقدر جیغ بزنم تا از گلوم خون بیاد و اخرشم همونجا بیفتم بمیرم/ فقط دلم یه خونه توی یه جنگل بی نام و نشون و بی حاشیه میخواد که تا صد قدمیم هیچکس نباشه، کنار خونم یه رودخونه داشته باشم، دورو بر خونم پر از گلای قشنگ و خوشبو باشه، هر روز صبح با صدای گنجشکای اونجا بلند بشم، پاهامو توی اب تکون بدم، و موهامو رها کنم توی باد تا برقصن، فقط بخندم و بخندم، بدون فکر اینکه کی چه فکری میکنه دربارم، بدون اینکه استرس و اضطرابی داشته باشم، به دور از حملات عصبی و خشم و ناراحتی/میدونستین وقتی بچه میارید باید تربیتشم بکنید دیگه نه؟/امیدوارم روزی همه به این درک برسن که چه ازار کلامی و فیزیکی جرمن، در برابر این ادما و این ازار اذیتا سکوت نکنیم، همونجا فریاد بزنیم و بدونیم که هیچکس قرار نیست با جواب ندادن به این ادما به ما بگه با حیا و خانم و به به چه چه کنه

سلام . نمیگم حتما جن زده شدین ولی نشون میده که شیطون دور و برتون هست.

یا در کل اگه بخوام بگمممم اینکه همش از ضعف دینی شما حاکیه تنها راهش همینه مطمعن باشین .

اینکه خدا میگه فَفِرُّو اِلَی الله. فرار کنین به طرف الله.

و خدا میگه که هرکی از یاد من غافل باشه شیطانی براش میزارم .... البته آیه دقیق یادم نیست.

و آیات دیگه 

با نماز و قرآن باش دعا کن درست میشه ان‌شاءالله توکلت به خدا باشه نگران نباش

من دنبال حقیقتم . من  اهل سنت هستم
یعنی انقدر از مرگ میترسی؟ اهل نماز و قران هم هستی؟ 

تر از دست دادم دارم از مرگ دیگران میترسم 

با این افکار خودم چند سال روزی صد بار میمیرم و زنده میشم بخدا خسته شدم بریدم

بودم بخاطر وسواسم ک میگفتم اینجوری بخونم این اتفاق میوفته اونجوری بخونی اتفاق بد دیگ میوفته!این ساعت نخونم این تاریخ بخونم !یا قرآن صفحاتشو ذهنم میگ اینجارو دو بار بخون وگرنه اتفاق بدی میوفته انقد اینجوری شدم چند سال ن قرآن ن نماز میخونم !

ببین داری میگی دیگه، نمیتونی باهاش مواجه بشی هی پاتو عقب میکشی اتفاقا دیروز پیش روانپزشکم بودم، من ...

همه اینارو انجام دادم یوگا مدیتیشن !همه چی منتها چند روز خوبن بعد بدار از قبل برمیگردن!

من خیلیییی بها دادم انقد حرف ذهنمو گوش دادم ک الان ازم بیگاری میکشه

همه اینارو انجام دادم یوگا مدیتیشن !همه چی منتها چند روز خوبن بعد بدار از قبل برمیگردن! من خیلیییی ...


میدونی چرا؟چون ول میکنی!!!!!!

میبینی خوب شدی باز ول میکنی 

اضطراب منتظر تو نمیمونه که بهش بگی بیا عزیزم یا برو عزیزم اونم بره

باید ادامه دار باشه

وسواس فکری چیزی نیست که بره کلا

همیشه هست 

باید یاد بگیری باهاش زندگی کنی

باید تا اخرین روز زندگیت یوگا مدیتیشن همه چیزو کامل انجام بدی

دلم میخواد یکی رو اونقدر بزنم اونقدر بزنم تا خونش بپاشه اینور اونور، بعدش تیکه تیکش کنم بندازمش سطل اشغال، تهشم همونجا بشینم گریه کنم که چرا اینکارو کردم/ یا دلم میخواد برم بالای کوه اونقدر جیغ بزنم تا تمام غم، درد، خشمایی که رها نکردم رو رها کنم، اونقدر جیغ بزنم تا خالی بشم، اونقدر جیغ بزنم تا از گلوم خون بیاد و اخرشم همونجا بیفتم بمیرم/ فقط دلم یه خونه توی یه جنگل بی نام و نشون و بی حاشیه میخواد که تا صد قدمیم هیچکس نباشه، کنار خونم یه رودخونه داشته باشم، دورو بر خونم پر از گلای قشنگ و خوشبو باشه، هر روز صبح با صدای گنجشکای اونجا بلند بشم، پاهامو توی اب تکون بدم، و موهامو رها کنم توی باد تا برقصن، فقط بخندم و بخندم، بدون فکر اینکه کی چه فکری میکنه دربارم، بدون اینکه استرس و اضطرابی داشته باشم، به دور از حملات عصبی و خشم و ناراحتی/میدونستین وقتی بچه میارید باید تربیتشم بکنید دیگه نه؟/امیدوارم روزی همه به این درک برسن که چه ازار کلامی و فیزیکی جرمن، در برابر این ادما و این ازار اذیتا سکوت نکنیم، همونجا فریاد بزنیم و بدونیم که هیچکس قرار نیست با جواب ندادن به این ادما به ما بگه با حیا و خانم و به به چه چه کنه
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108