با مادر شوهرم توی،یک خونه ایم شوهرم برامون زندگی میکنه پدر شوهرم فوت شده،بعد همش شوهرم با مامانش فقط حرف میزنه خیلی بهش احترام میزاره،ب منی ک زنشم،اصلا یه کلام حرف نمیزنه بی احترامی میکنه بهم ،مثلا اگه مامانش غذا درست کنه ازش تشکر میکنه ولی از من نه،با من ک زنشم،با اینکه خوشمزه تر درست میکنم اصلا تشکر نمیکنه،چیزی واسش،کم نمیزارم،از هر نظر چیزی ک دوس داره را براش انجام میدم ،ب خودمم،میرسم،وقتی از سرکار میاد همش سرش تو گوشیشه،محلم،نمیده،رمز گوشیش،هم بهم نمیگه، ب خدا اصلا حوصله دعوا هم ندارم چون مامانش اینجاس،خجالت می کشم جلو مامانش دعوا درست کنم،احترام هم ب مامانش میزارم،دلم خیلی گرفته،قبلا بیشتر دوسم داشت،ولی الان ها اصلا خسته شدم دیگه دوتا بچه هم دارم ،چیکار کنم ک بام حرف بزنه؟
❌لایک نکن❌فقط جواب ریپ مودبا رو میدم 🔴 🔴 جلوی میز کارتون یا میز تحریرتون یا توی نوت گوشیتون اینو بنویسید:"یه قانونی هست ک میگه:تو الان تو گذشتهی آیندتی پسجایی واسه پشیمونی نزار. ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد» ...ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…