من چندتا داداشدارم ..
من ته تقاری
مامانم مبگه وقتی بچه بودن داداشات
عمه هات خودشون دخترداشتن پسرنداشتن.
همش متلک میپروندن که این بچه ها رو چحور زن میدی دراینده کی به اینا دختر میده خدا کنه فلانی ک همسایتونه اونم بدبخت چندتادخترداره اونام کوچیک و همسن وهمبازی،بودنو..
همونا بزرگ شن بیجاره ، همین دختراش بده ب پسرت ، همین بدبخت بیجاره خانواده ها کم ارزش خداکنه ..چجوراینابزرگ کنی بدبخت..
داداشای من ب ده سالگی ک میرسیدن
مدرسه ول میکردن میرفتن کار کارگری ....
تا به الان زندگیشون خوب شد با تلاش..
پشتکار.ـ
درسشونم بعد ادامه دادن...
چون دعای پدرمادر پدربزرگ مادربزرگ پشتمون بود..
الان همگی مهندس شدن.ـ سرشناس شدن ،..
بعدهمون عمهام ک میگفتن اینا دختر کی میده و فلان..
ویکیشون دخترشو نداد ب داداشم.. پشیمون شد ک چرا قبول نکرد
همشون التماس کردن و ایتو و اونو واسطه میکردن ک بیان بگیرن ادخترشون.. و اونها مجرد هستن سنشونم بالارفت
ولی ازبس طعنه و حرف سرد میزدن ک داداشام یادشون موند و دیگ نرفتن ب خواستگاری اینها..
الان باورشون شد ک اینهاهمونا بودن ک خداخواست ..