دیشب خواب دیدم که دارم از یه سگ فرار می کنم بعد تا اون سگ بیاد در و محکم بستم از پله اومدم بالا
تو دلم گفتم الان سگ ه مرده چون در خورد به سگ
بعد اومدم خونه یه حالت بیابان بود خونه عجیب بود یهو پر از سگ شد خونه داشتن بهم حمله می کردن
اینم بگم سگ ها رو می شناختم هر کی کدوم آدم ه تو دنیا واقعی
یه عده هم خوک بودن تو لجن بودن اونا رم می شناسم
بعد از زمین و زمان مار بود که میومد اونا رم به اسم می شناختم آدم بودن تو دنیا واقعی
بعد پرده خونه رو زدم کنار یه بیابون وحشتناک بود پر از آتیش بود آسمون هم قرمز بود دیدم یه دسته موجود وحشتناک که اصلا صورت نداشتن داشتن میومدن این سگ ها رو ببرن و خوک ها رو یه دادی می انداختن می گفتن نذار ما رو ببرن مثل آدم حرف میزدن
بعد همون موجود ترسناک که اونقدر خوف داشت من خودم می ترسیدم به جوری میزد اینا رو
خیلی وحشتناک بود
من اقوام که فوت کرده بودن و هم دیدم لباس خاکستری تن داشتن ولی آدم بودن ولی ناراحت بود بهم می گفت سوره یاسین برام بخون من م گفتم خودت چرا نمی خونی گفت تو باید بخونی برام
من تو دلم تو خواب می گفتم خوب چرا خودش نمی خونه بعد اون سگ ها و خوک ها التماس می کردن نبرنشون منم تو دلم گفتم خدا خودش رحم کنه .یهو اون موجود ترسناک می گفت اونا از خدا ناامید شدن اونا خدا رو فراموش کردن صدا هم نبود یه جور الهام بود انگار
بعد اون اقوام که آدم بود می گفت خیلی تشنمه من گفتم آب کجاست آخه داشتم دنبال آب می گشتم که دیدم یه آبی چشمه مانندی هست خیلی دوره یهو در به لحظه رفتم کنارش .گفتن نمیشه از این آب ببری مگه اینکه گفتن صد تا چند تا صلوات بفرستید منم داشتم تند تند می فرستادم که آب ببرم براش می گفتن باید از ته دل بفرستی با حضور ذهن
یهو از خواب پریدم دم صبح بود وحشتناک بود ...