اینقدر دلم گرفته یعنی الان ی غریبه بشینه میشم تا ۳ساعتم دردودلام تموم نمیشه،
امشب خیر سرم اومدم خونه مامانمم دلم وا شه
من افسردگی دارم ولی خب سعی میکنم کسی نفهمه
اومدم خونه مامانم خواهرم ۴سال ازم کوچیکتره و چندساله طلاق گرفته ،همیشم خونه نبود ولی امروز خونه بود،
من اومدم یکم با اینو اون حرف زدم سرگرم شدم ،بعد دیگ رفتم بالا خونه دو طبقس،بعدش ی لباس دیدم ک میخوان بندازن اونور دیدم کپ لباسه شوهرمه ولی ی رنگ دیگس،بعد به خواهرم گفتم اون لباسه چقدر شبیهه لباسه شوهرمه در واقع میخواستم باهاش حرف بزنم سر صحبتو باز کنم باهاش،بعد نزاشت بقیه حرفمو تموم کنم سریع با اخمو داد گفت اره من دزدم،منم گفتم تو منو اینحوری شناختی خانوادمو دزد کنم؟بعدس گفتم اصلا اون یرنگ دیگست،خواهرم ۲۲سالشه من ۲۷
بعد چندروز پیشم بهش گفتم ک ۳تومن خرج کردم برای افسردگیم،کلا از وقتی اومده اینحا،همش با دوستاش بود اصلا ب من محل نزاشت با اینک میدونست من خیلی تنهام خانواده شوهرمم اذیتم میکنن ودوستی ندارم،چندبارم با گریه بهش گفتم من تنها بودم از وقتی اومدی گفتم مثل همه خواهرا دیگ همجا باهمیم دیگ تنها نبستم
خیلی دلمو شکونده جوری ک حاظرم دیگ خواهر نباشه از این بعد
هر موقع هم بنفعش بود خونه من اومده،بعد اونم منت گذاشته سرم ک اره من بخاطر تو میام ،تازه هروقتم اومده فقط تو گوشی بوده بعدم رفته پبشه دوستاش
خیلی تنهام الانم اومدم پایین پیشه مردا ،اومدم اتاق تنهام😔