اون یه روانی تمام عیاره ، هر روز بیخود بیجهت ما رو (من و مادرم) پدرسوخته و سگ خطاب میکنه و تیکه کلامش شده (ریدم تو کله تبارت)
سر بیخودترین چیزا یا دیگران مادرمو کتک میزنه و فحش های ناموسی خیلی ناجور به مادرم میده ،که اگه بگم باورتون نمیشه ، تا سرحدمرگ میزنتش ، سر کوچکترین بویی حتی بوی خوش حساسه و تمام تبارمون رو فحش ناموسی میده ، سر همچی حساسه ، از نظر مالی هم ...
ریده ایم ، یعنی تا لنگ ظهر میخوابه بعد ۲ بعد از ظهر میره ۱۰ شب میاد و پول کار اون روزش همون پول وسایل بخور نمیرمون میشه
پول برنجش هر ساله ۷۰ ، ۸۰ میلیونه که ۳۰ میلیونش بدهی در میره و با بقیش تا ۶ ماه دووم میاریم بقیه سالو فقط در حد بخور نمیر زندگی میکنیم ، سالی ۲ یا ۳ بار کلا میریم بازار وسایل میخریم ، اونم دو سه تا تیکه وسیله
منم یه پسر باهوشم که تو نمونه هم درس میخونم شاگرد اول هم هستم کلاس هشتمم ، بدون هیچ کتاب کمک آموزشی یا هر چیز دیگه نمراتم بالائه همش
حالا پدرم که نمیشه بهش همچین اسمی داد ، ازم میخواد برم تیزهوشان ، بدون هیچ کتاب کمک آموزشی بدون هیچ هزینه ، و البته یه چیزو برام کم نزاشته ، با کلی سر و صدا و تنش
من نمیدونم تا الان چطوری تو این خونه زنده موندم و درسم رو هم خوندم
نبینین متنم سرد و آرومه ، حوصله توضیح دادن ندارم چون چندین هزار بار قصه زندگیمو برا دیگران تعریف کردم ، دیگه بریدم، از درون بد جور خرابم
یه جسم متحرک بدون روحم
من یه پسر ۱۴ ساله ام اما تجربه ها و درکم از یه مرد ۳۰ ساله هم بیشتره
اینا رو نگفتم که راهکار بدین چون نمیتونین راهکار بدین من اگه تموم داستانمو بگم تا یه ماه طول میکشه تا تموم شه و تمام راه ها رو هم امتحان کردیم ، ما دو تا زندانی تو زندان حرفه ای اون سلیطه ایم
اینا فقط برا خالی کردن دل سرد و بی روحم بود