یکی از نزدیکانم بیماری گرفت و فوت شد. ماههای اخر که حالش بد بود ساعتها و روزها به سقف خیره میشد و حرف نمیزد. ادمی بود که حرف مردم خیلی براشمهم بود و من بارها دیده بودم که تصمیماتش، انتخابهاش و زندگیش همیشه برمبنای حرف دیگران بود و اکثر مواقع به ضررخودش. همیشه چهره اش تو ماههای اخر میاد جلوی چشمم. شاید به این فکر میکرد که ایکاش برای خودم زندگی کرده بودم، شاید افسوس میخورد که اون ادمایی که اینقدر براش مهم بود، وقتی بمیره ی حلوایی میخورن و میرن و فراموش میکنن ی روزی توی دنیا ادمی بوده که زندگیشو بخاطر حرف اونا نابود کرده