خسته شدم دعا کنین بتونم برم از این خونه هیچ راهی ندارم دیگه خستم
انقدر منو نفرین میکنه کارا رو میکنم باز به بابام گزارش برعکس میده از صبح که بیدار میشه غر میزنه تاشب فقط شبا صداش نمیاد که منم میشینم برای کارایی که باهم میکنه گریه میکنم دیر خوابم میبره شب برای همین صبح دیر تر بیدار بشم میاد بالا سرم غر میزنه که الهی خاک بخوری مرگ بخوری بهت غذا نمیدم هیچکسم پشت من نیست الان اومدم تو اتاق زنداداشم ناهار میاد خونمون من نمیرم سر سفرش دیگه نه شامشو میخام نه ناهارشو که انقدر نفرینم میکنه بخدا اگر خدا یه نگاهی به من بکنه یه ازدواج خوب بکنم میرم دیگم برنمیگردم نگین بچه ای برای ازدواج ۲۰ سالمه ولی هیچ راهی جز ازدواج از این خونه نیست نمیخوام بحاطر یه مادر بی عقل خودمو بدبخت کنم خودکشی یا فرار کنم