لب های رنگ پریده
چشم های کبود و سیاه
نیمه شبو تنهام
سِر تر از اونم که حتی گریه کنم
هیچی دوستی ندارم
حداقل میتونم تظاهر کنم...
که همه دوسم دارن..
البته با نادیده گرفتن اینکه دروغه
چه اتفاقی میافته اگه برم؟
یعنی مردم میان سر قبرم گریه کنن
چرا تمام سالهام رو تلف کردم
چه اتفاقی میافته اگه بمونم؟
هیچ قولی نمیدم که خوب بشم
چون زندگی میتونه سخت بشه
این منو داغون تر میکنه
کبودی ها و زخم هایی که رو پشتمه
از طرف کسایی که بهم حمله کردن
با نفرت در چشماشون
من دارم تموم میشم
چون دارم تنهاتر میشم
جوی که دردم نزدیک ترینمه
چرا وجود دارم؟