من چون اومدم خونه بابام دوشبه که کولرشون سوخته بچم گریه میکنه خوابش نمیبره
خونه خودمم دوره کلید هم ندارم شوهرمم خونه باباش اینا خوابه کلیدم دستشه باید صبح برم ازش کلید بگیرم
بچم هلاک شد از بس گریه کرد از گرما😭
خودمم دارم پا به پاش گریه میکنم هر چقدر سعی میکنم قوی باشم یه جاهایی کم میارم افکارم خیلی بهم ریختس دو شب پیش پدر شوهرم اینا بعد یک ماه گفتن بچه رو بیار ببینیم رفتم اونجا فهمیدن کولر بابام اینا خرابه زنگ زدن تعمیرکار ولی حتی بخاطر نوه شون یه تعارف هم نکردن اونجا بمونم بعد حرصم میگیره مادر شوهرم همش بچه رو از بغلم میگیره میگه این بچه ما هست و اینقدر بوسش میکنه که چندشم میشه چون همش تظاهره اگه راست میگفت نمیزاشت بچم الان اینقدر اذیت بشه
هیچی برای یه مادر سخت تر از گریه های بچش نیست😭
وقتی اینجوری گریه میکنه دیوونه میشم😭
خدایا چرا امشب اینقدر طولانی شده 😭
چرا صبح نمیشه برم خونه خودم😭
شما چرا بیدارید؟