خداروشکر...
اما من مامانم خیلی زیاده روی میکنه....شوهر من انقدر حرمت نگه میداره اما....
نمیدونم چرا این کارو میکنه اصلا دلیلشو نمیفهمم خسته شدم دلم میخواد زار بزنم اگر شوهرم آدم بدی بود بهش اهانت میکرد خدایی نکرده میگفتم حق داره اما بی دلیل بدی میکنه،تا جایی که حتی برادر کوچکم هم یاد گرفته بی حرمتی کنه.... امروز برادرم راجبم شوهرم چیزی گفت که دلم میخواست خودمو خفه کنم مامانم هیچی نگفت اصلا نگفت شوهر آبجی بزرگتره کاری به کار ما نداره احترام نگه دار،منم که برادرم رو دعوا کردم گفتم داداش به تو چه کار داره که راجبش بد میگی مامانم باهام دعوا کرد ک چرا از شوهرت دفاع میکنی
واقعا خیلی پرم،ی جورایی مسئله لاینحل شده برام ،امروز شوهرم کلی میوه خرید چندین نوع میوه نوبرونه براشون خرید ازش تشکر کرد شوهرم که رفت دست به میوه ها نزد من رفتم با شوهرم بیرون بعد که برگشتم بعد سه ساعت دیدم دست نزده میوه ها رو بزاره تو یخچال همینجوری رو میز مونده منم خودم گذاشتم توی یخچال
دلم میخواد برای شوهرم زار بزنم حس میکنم از خوبیش سواستفاده میکنن میخوام رابطمون کمرنگ کنم
ببخشید بخدا دلم خیلی پره ی جوری شده بزرگترین دغدغم
بعد از سه سال ازدواج هنوز در رابطه با شوهرم میگه تو از پسر مردم دفاع میکنی.................