من اوایل ازدواجم یعنی اوایل عقدم. خونه مادرم ک میومدم ، نساعت ۵ صبح بیدار میشدم. صبحانه برای شوهرم آماده میکردم ک بخوره بره سرکار.
براش ناهار کارشو هم آماده میکردم خودم.
ولی الان ک خواهرم ۹ ماهه عقده.
مادرم بیدار میشه برا اون یکی دامادش صبحانه آماده میکنه، ناهار کارشو آماده میکنه ک ببره.
.
حتی موقع شام هم شوهرم ساعت هشت شب میومد خونه دوش میگرفت،میخوابید دیگه حال نداشت منتظر شام باشه یا شام بخوره.
منم اوایل غذا بعد نبودم . تا ۱۲ یا یک شب هم اگه مینشستم مادرم غذا نمیپخت.منم مجبور میشدم برم تواینترنت ببینم آشپزی کنم.
بعد بهم . میگفتن شوهر کردی وظیفه خودته برای شوهرت بکنی.
گفنم خودم دارم میکنم همه کاراشو. حتی کارهای خونتون رو.
گفتم اصلا قبل از شوهر،کی میکرد اینکارارومامان؟. الان شوهر کردم شده وظیفه من ک ناهار و شام و کارهای خونه؟.یعنی خودشون غذا نمیخورن؟
خواهرم گفت برا شوهرت میکنی، برا ما ک نمیکنی منت میکنی.
همیشه مادرم صدام میکرد فاطمه بیا ناهار بپز. شام بپز . اینکار کن اینکار کن. همش میگفتن وظیفته.
درصورتی ک اون یکی خواهر دست ب هیچی نمیزد.
الان خواهرم و شوهرش خودشون ناهارو شام تا آماده نشه از در اتاقشون بیرون نمیان..
مادرم اصلا صداش نمیکنه ک دختر بیا غذا بپز یا...
حتی مشهد رفتن با پول پدر مادرم.
تمام پولاشونو میدن دختره انگار شوهر نداره.
ولی من تواین ۳ سال یبار ۱۰۰ هزار خواستم گفتن برو گمشو شوهر داری.. حتی خواهرم بیشتر میکقت شوهر داری پول نباید بدن بهت. شوهر کردی وظیفته خونمون غذا بپزی وگرنه جهاز درکار نیست. وظیفه شوهرته بره کار کنه بهمون پول بده چون تو اینجایی. خانوادم هم موافق حرفش بودن
بمن پول ندادن.
از من کلفتی کشیدن. نزاشتن نامزدی کنیم.
ولی ب این خواهرم هرچقدر بخوان میدن .مثل ملکه ها غذا آماده میکنن میبرن اتاقشون..
هرجا مسافرت فرستادنشون
منم تلافی کردم. گفتم وظیفه شوهرته بهت پولبده. توباید برای شوهر صبحانه وناهار آماده کنی برای سرکارش.
وظیفته واس خونمون غذا بپز چون شوهر کزدی.
اگه نکنی جهاز درکار نیست..
وطیفه وشوهرته پول بده چون تواینجایی.
خانوادم بهم کلی حرف زدن.
گفتم شما پدرمادرم نیستین. چون اونموقع ابجی همین حرفا رو بهم میزد شما میگفتین. موافق بودین باهاش.
الان منم این حرفا رو زدم ولی موافق نیستین باهام.
من حتما دخترتون نیستم.
شوهرم همش منت میکنه میگه لیاقت نداری. حتی برام خرج نمیکنه. میگه طلاق. بهانه میگیره و...... بخدا از دست همه خسته شدم.
الانم صبح تاغروب شوهرم سرکار من بيسکوئيت میخورم برا صبحانه و ناهارم.
شب میرم خونه مادر شوهرم بدون شام میخوابم..
دست ب هیچی هم نمیزنم.هیچی هم نمیخورم.
مادرم الان بهم گفت پاشو ناهار بپز گفتم ۳ سال نامزد داشتم .همش بهم میگفتین تو نامزد داری باید بکنی.
الان ابجی نامزد گرفت نوبت خودشه .
میگه بمنچه هه..
مادرم هم گفت الان دوتا دختر دارم با پدرت و من میشیم ۴ نفر. با داماد ها میشیم ۶ نفر.
یک نفر بره سرکار و ۵ نفر بخورن نمیشه که.
گفتم مامان شوهر من پدر نداره ولی اگه امروز بره فروشگاه اول براتو خرید میکنه ۲۰۰ تومن. ۴۰۰ تومن و.....فردا هم بره همین
پدر نداره هرروز سرکار میره.
دوسال تمام خرج خورد و خوراکم رو داد وظیفه نبود چون عقدیم.
ولی اون دامادت همیشه هست خونه خرجشو میدین با اینکه پدر داره.
بهش پول میدین.
اصلا تاحالا خرید کرد براخونمون،؟
الان ۹ ماهه برام جهاز نخریدی از وقتی ابجی عقد کرد..
چون خرج شوهرم میدین. خرج تفریهاتشون.
شما ۴ نفرین.
من و شوهرمرو حساب نکنین چون ما خرج خودمون رو خودمون میدیم. بعلاوه برا خونه شما هم خرید میکنه.
شوهرم ک پدر نیست. شما پدر مادرشین.
بخدا خسته شدم