2821
2789
عنوان

شوهرمو زدم

3447 بازدید | 31 پست

بچه ها اعصابم خیلی داغونه یک ساعتی میشه که دارم گریه میکنم من بچه کوچیک دارم و دست تنهام غروب میخواستم شام درست کنم پسرم بغلم بود موقع آب کش کردن برنج شوهرم گفت خطرناکه اومد از من گرفتش و بغلش کرد رفت رو مبل نشست به دو دقیقه نکشید یکی از اسباب بازیا که رو زمین بود توجهشو جلب کرد براش شیرجه زد از دست شوهرم افتاد شوهرم از ترس داد زد من اون صحنه رو دیدم با صدای بلند گریه کردم و بدو دویدم سمتش اونم مدام داشت گریه میکرد و به هق هق افتاده بود این صحنه رو دیدم مثل دیوانه ها شدم محکم با هردودستم به کتف و شونه ی شوهرم میزدم و میگفتم کشتیش نتونستی دو دقیقه نگهش داری اونم فقط صورتشو با دستاش پوشونده بود و معلوم بود داره گریه میکنه ،به خدا اولین بار بود این اتفاق می‌افتاد اصلا اختیار رفتارم دست خودم نبود میدونم کارم اشتباه بوده به نظرتون الان چکار کنم چه جوری از شوهرم دلجویی کنم؟ شوهرم بعدش باهام حرف نزد رفت دوش گرفت و خوابید.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

کاش عصبانیتت رو کنترل میکردی 😔

دخترک له له کنان در حال رفتن به نانوایی بود .ادامسش رو تف کرد روی زمین .دم نانوایی دید اسکناسش نیست راه رفته را اینبار ارام برگشت روی زمین چشمش دنبال اسکناسش بود نزدیک ایستگاه اتوبوس اسکناس زیر پاشنه کفش خانمی بود ایستگاه شلوغ بود تا خواست جلو برود و به خانم بگوید پولم زیر پای شماس خانم سوار اتوبوس شد پول هم با کفش خانم رفت .اسکناس با ادامس به ته کفش خانم چسبیده بود 😐😐😐

بچه باید زمین بخوره گریه کنه مریض بشه این کارا چیه؟؟ بدبخت شوهرت

پروفایلمو عوض نمیکنم لطفا درخواست نفرمایید     با تشکر😁    یا راهی خواهم ساخت    یا ساخی راهم اخ😌                                 

بچه همینه وقتی براش اتفاقی میفته آرامشت رو حفظ کن چون بچه بیشتر از حالت شما ترسیده و گریه کرده و هر وقت میخوای بچه رو بدی به شوهرت از قبل بهش سفارش کن که مواظبش باشه

روز ها یی که آرزو خانم بهترین همکلاس مریم بود مشق های کلاس اول ما قصه های امین و اکرم بود روز هایی که هم کلاسی ها شعر و لبخند بخش میکردند بوی خوب کتاب می آمد آب و آیینه بخش میکردند سفره ی پاره ی کتابم را واژه ی نان تازه پر میکرد جیب پیراهن سفیدم را دست های مغازه پر می‌کرد باز مادربزرگ ثانیه ها ساعت هفت و نیم می‌خوابید  شنبه ها صبح دیرمان میشد خانم آفتاب می‌تابید  کاش از کیف کهنه ی دیروز بوی خوب کتاب می آمد کاش زنگ علوم برمی‌گشت کاش زنگ حساب می آمد.....برای من دعا کنید به حق روزهای خوب زندگیتون 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز