بچه ها اعصابم خیلی داغونه یک ساعتی میشه که دارم گریه میکنم من بچه کوچیک دارم و دست تنهام غروب میخواستم شام درست کنم پسرم بغلم بود موقع آب کش کردن برنج شوهرم گفت خطرناکه اومد از من گرفتش و بغلش کرد رفت رو مبل نشست به دو دقیقه نکشید یکی از اسباب بازیا که رو زمین بود توجهشو جلب کرد براش شیرجه زد از دست شوهرم افتاد شوهرم از ترس داد زد من اون صحنه رو دیدم با صدای بلند گریه کردم و بدو دویدم سمتش اونم مدام داشت گریه میکرد و به هق هق افتاده بود این صحنه رو دیدم مثل دیوانه ها شدم محکم با هردودستم به کتف و شونه ی شوهرم میزدم و میگفتم کشتیش نتونستی دو دقیقه نگهش داری اونم فقط صورتشو با دستاش پوشونده بود و معلوم بود داره گریه میکنه ،به خدا اولین بار بود این اتفاق میافتاد اصلا اختیار رفتارم دست خودم نبود میدونم کارم اشتباه بوده به نظرتون الان چکار کنم چه جوری از شوهرم دلجویی کنم؟ شوهرم بعدش باهام حرف نزد رفت دوش گرفت و خوابید.