سلام عزیزان دلم گرفته از:
داستان برمیگرده به ۶.۷ ماه پیش که پسرعمم بهم درخواست دوستی دادوگفتن یه روز مشخص کنیم همو ازنزدیک ببینیم ومن اون زمان شرایط خوبی نداشتم .اظطراب افسردگی مشکلات خانوادگی درس...
ومن درخواستش ردکردم وگفتم که فعلا شرایطش ندارم
اگه علاقت جدیه خانوادهامون برای شناخت بیشتردرمیون بزار که ما بتونیم راحت ازهم شناخت پیداکنیم وایشون گفتن فعلا نه این حرفابمونه برای بعد
وازیه شهردیگه اومدن که منو ازنزدیک ببینند ومنم قبول نکردم وتایک ماه کلی پیام وتماس که من اصلا جوابش ندادم
وایشون کلا رفتن
ومن الان واقعا پشیمونم
ازی طرف میگم خوب من واقعا شرایط بدی داشتم
ازطرفیم این غرورلعنتی نمیازه من بهش پیام بدم
😭😭
یک ثانیم فکرش ازذهنم بیرون نميره دارم دیونه میشم
شما بگین من چیکارکنم الآن