یهو به سرم میزنه همیشه
هر کاری میخوام بکنم همینجوری یهویی بوده
الانم به سرم زد مهاجرت کنم ۲ سالی تو سرمه ولی میبینم نمیتونم دیگه بمونم چیزی ندارم که متعلقم کنه به اینجا انگار دیگه
خانواده مخالفه باید خودم همه کاراش بکنم ساپورتی هم ندارم سخته ولی فکر کنم باید جدی بهش فکر کنم
اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم
فکر هزینه ها دیوونه کنندس ولی تا یادم میاد برای هر چیزی که میخواستم جنگیدم اینم مثل اون پس میدونم میشه هر چند سخت
فقط خواستم بگم لعنتی چی میشد الان بودی باهم برنامه رفتن میریختیم نه اینکه تنهایی پروسه رو به سر کنم