از بچگی مامانم همش منو با بقیه قیاس میکرد همیشه بقیه لباس بیشتر بهشون میومد کار خونه رو بهتر بلد بودن...
الان بزرگ شدم ۲۸ سالمه خیلی نتونسم ارتبلط درستی با اطرافیانم بگیرم و دوست های خیلی کمی دارم احساس تنهایی میکنم ...
و ازدواج کردم بعد ازدواج همسرممم ادم سر زبون دار مدافع از من نشد میبینم بقیه دوستامون برادر شوهرم خیلی خانوماشونو با اینکه شاید تحصیلاتشون کم بلشه بلد نبلشن خیلی چیزا رو بالا میبرنو ولی شوهر من نه...برا همین ادم شادی تو جمعا نیستم و فکر کنم دوست داشتنیم نیستم همه امکانات شغل سرازیر شده ب سمت همون ادما و پدرشوهر مادرشوهرمم قربون صدقه اونا میرن قیافشوتمم بهتره عکساشونم بهتره و حس میکنم منفیارو من جذب کردم...
و یکم حسود شدم انقد که غیر جذابیم ب جذابیت اونا ب راحت پیش رفتن کارای اونا حسادتم میشه
نمیددتم چیکار کنم و خیلی اذیتم و نمیخوام اینجوری باشم...ادای قویارو در میارم ولی نابودم