با مادرشوهرم مسافرت بوذبم تو راه برگشت با شوهرم ناجور دعوامون شد که مقصز هم شوهرم بود شروع کرد هر چی از دهنش در اومو بهم کفت خلنواده اش دهنش انداختن زنت تنبله حالا خود خواهر شوهرم کار نمیکنه بعد تو دهن شوهر دهن بیتم اینو انداختن جلو مادرش میگه تو کثیف و تنبلی میکفت برو سرکار خودت خرج خودتو در بیار خیلی حرفای بذی زد مادرش هیچی نکفت فقط میکفت منو زودتر خونم برسونید اعصابم خورد کردید به جای ابنکه دهن پسرش بزنه به من میکفت جواب نده ول کن ، بعد مامانشو رسوندیم میکفت تو مامانمو میبینی اخم میکنی حالا من کلا کم حرفم خودشم مبدونه اهل حرف زدن نیستم بعدم منو برد دم خونه مامانم کزاشت بچمو برد اتفدر کریه کردم داداشم زنگ زد بچه اشو بیار و پیش قدم شد اومده خونه میگه من فقط به خاطر داداشت برگشتم به بچم میگم کجا بوذی فهمیدم رفته بود خونه مادرش از بچم پرسیدم مامانش نمیکفت برو پیش زنت بجه ارو ببر میگه نه هیچی نکفت ، به شوهذم مسیج زدم کفتم پیش خانوادت بی حرمتی میکنی خانوادت هم اجازه مبدن بی احترامی کنن و خرفامزدم تهش جواب داد حالم ازت بهم مبخوره و منتظر فرصتم تو جمع خارت کنم واقعا چیکار کنم باهاش ذاصابمو خورد کرده
سعی کن جلوی کسی دعوا نکنی، یه کم خویشتنداری کنین تا دشمن شاد نشین
انسان بین ۱۷ تا ۲۲،۳ سالگی در ساده لوح ترین ورژن خودشه. فکر می کنه همه چیز رو میدونه، مرکز دانایی جهانه، می تونه دنیا رو تغییر بده و همه بزرگترهایی که شبیه اون فکر نمیکنن، احمق و کم هوشن؛ و هیچ ایده ای نداره از اینکه زمان قراره چقدر متواضع و فروتنش کنه در مورد دانایی و قدرتش.
سعی کن جلوی کسی دعوا نکنی، یه کم خویشتنداری کنین تا دشمن شاد نشین
دقیقا بهش گفتم ماذز و خواهرت خوشحالم میشن ما به مسکل بخوریم واقعیت هم همینه چشم ندارن ببینن با هم خوبیم دعوامون بشه خوسحال میشن البته با سیاستن خودشونو ناراحت نشون میدن ولی تو دلشون خوشحال میشن