اومدم خونه پدرم برای طلاق درمورد مشکلم با همسرم لطفا نپرسید،فقط همینقدر بگم که نمیتونم دیگه باهاش زندگی کنم
الان بعد فقط 10 روز که اینجام فهمیدم اینجا هم جام نیست خیلی دلم شکسته خیلی زیاد خدایا من گناهم چی بود زن شدم خدایا چرا...
کجا بگم نصف این کلانشهر سرمایه و املاک پدرمه ولی بخاطر خوردن دوتا دونه شیرینی منِ حامله رو خفتم دادن؟ کجا بگم که بهم نخندن مسخرم نکنن؟
مردم ماشینا و خونه های میلیاردی برادرام رو میبینن مال بابامه کی باورش میشه الان بخاطر دوتا دونه شیرینی دارم گریه میکنم؟
با این شکم و وضع تو تاریکی پوشیدم یه جعبه کاپ کیک خریدم آوردم براشون که متوجه حرف و رفتار زشتشون بشن ریختنش توی سطل زباله که ما پول حروم تورو نمیخوایم... 😔
شاغلم ولی به هیچ عنوان حق زندگی مستقل بهم داده نمیشه خانوادم اصلا اجازه نمیدن
خواهر ندارم مادر هم اصلا پشتیبانی ازم نمیکنه از خفت من لذت میبره،، مقابل رفتار های پدرم سکوت میکنه میشینه جلوم خیره میشه بهم
من کجا برم الان؟ یکی بگه من چیکارکنم خدایا خستم تمومش کن این وضعو بغض داره خفم میکنه
ببخشید طولانی شد