جاری بزرگ اومد از خونه مون یه چیزی برداره .اومد نشست .من سر سنگینم با خودش و شوهرش .چون سر یه ماشین خودمون خواستن منو محل نمیده.
اومد چای دادم زیاد حرف نزدم باهاش .حرف زد از خواهرش که چقدر زیبا ست ولی از شوهر شانس نیاورده و خونه زندگی بد داره .یهو برگشت به من گفت آدم هر چقدر زشت تر شانس ش بیشتر ...
منظورش من بود؟
بعد گفتم شام بمون تعارف کردم گفت نه فلانی یعنی شوهرش بفهمه می کشه منو .منم به خنده گفتم خوبه هر روز اینجا بودید ...اونم خندید رفت .بعد بچه ش گفت می خواهم بمونم .گفتم برو بابات بفهمه تو رم می کشه