من فک کنم دیگه معرف حضور همه هستم ...شوهرمو زوری بردن ماموریت...اهواز...اونم وقتی شدیدن به وجودش احتیاج داشتم و نی نیم ده روزه بود و پسر 4 سالمم وابسته اش...من اصن تا بحال ازش دور نشدم...گفتم خب یه هفته ای لابد بر می گرده...تحمل کردم به سختیییی...یه هفته شد ده روز...باز گفتن دو هفته باید بمونن تا بحران تموم شه...بازم راضی بودم و دلخوش به اومدنش...باز شد 20 روز ..مردم بخدا از دلتنگی و انتظار و هی امروز و فردا کردن...باز امروز بعد سه هفته اعلام کردن بحران تمونه و شبکه های برقش مشکلشون رفع شده و اینا میتونن برگردن...منم از صبح جون گرفتم بخدا و حالم خوب شد...الان باز بهش زنگ زدم میگه مدیرعامل شرکت برق شهرمون خبر مرگش ان شالله میخاد بکشنبه یا دوشنبه بره اهواز بازدید...و اینارو به زور باز میخان نگه دارن...دم عیدی...اینا از خستگی دیگه پدرشون دراومده...دلتنگ خانواده و بچه هاشون...خدا لعنت کنه این رییس و روسا رو که فقط به فکر جاه و مقام و دک و پوزشونن...ان شالله روز خوش نبیتن
سعدیا گفتی که مهر ش میرود از دل ولی...مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد