من از بچگیم از وقتی که به یاد دارم دوستی نداشتم چون تک بچه بودم دوست داشتم تا جایی که میتونم با اطرافیانم مهربون باشم ابراز علاقع کنم ولی بازم دوستی کنار خودم نداشتم حتی وقتی ک دبستان بودم زنگ تفریح ها تنها ی گوشه میشستم انقد تنها بودم ک گاهی مامانم میومد هر زنگ تفریح مدرسه و تو اتاق سرایداری منو میدید باهام حرف میزد و میرفت
بزرگ تر ک شدم نوجوانی متوجه اعتیاد پدرم شدم پدرم خیلی مهربون و دست و دلباز مورد توجه همه بود ولی از وقتی ک همه متوجه اعتیادش شدن ازمون فاصله میگرفتن طول نکشید ک بابام همش از نظر مالی شکست خورد طلاهای مامانم همرو برای پاس کردن چکاش فروختیم خونمون از دست دادیم و از سمت مادریم خیلی پول قرض کردیم از وقتی پدرم دچار این مشکل شد مامانم از نظر روحی خیلی آسیب دید دیگه بهم نمی تونست توجهی کنه و سرکار میرفت بابام ک همیشه با خودش تنش داشت با خودش حرف میزد سر کوچیک ترین مساعل غر میزد دعوا..
من خیلی کمبود محبت پیدا کردم با ی پسری اشنا شدم مهربون و ساده و کاری بود ولی خانواده مرفح داشت بهم خیلی محبت کرد همه جوره باهام ساخت تا بالخره دل ب دلش.بدم بعد س سال تا اینکه یهو ورق برگشت رفتارش از این رو به اون رو شد انگار ی ادم دیگه شد دیگه تمایل به تک پری نداشت کسی ک تو چشما دخترا نگاه نمی کرد و برای ابنکه ی لحظه برم ببینمش گریه میکرد شدیدا تنوع طلب شده بود.. رابطمون تموم کردم بعد اون نتونستم کسی دوست داشته باشم و نخواستم.. همه این مشکلا شکستا تنهاییا هنوز بامنه