من دوره دبیرستان یه دوستی داشتم دختر بودا همکلاسیم که منو خیلی دوس داشت منم تو همون دوران که همه فازشون فاز غرور اینا بود من خوبم و فلان این و تحویل نمیگرفتم کلاس میزاشتم براش .خیلی بهم میچسبید بهم وابسته شده بود هی کادو میخرید تولد میگرفت چه میدونم زنگ میزد موبایل نداشتیم با تلفن خونه هی زنگ میزد مامانم صداش دراومده بود که چرا همش زنگ میزنه ولی باهاش دوست بودم و نشست و برخاست میکردم دیگه اون سه سال دبیرستان تموم شد و بعدش رابطه ما تلفنی بود و خونه هم رفتن و اینا کم کم دیگه خیلی صمیمی شدیم باهاش درد دل میکردم دیگه بزرگتر شده بودم و عاقل مثلا تا زد و ازدواج کرد تو 19 سالگی شوهرش اخلاقاش خاص بود رابطمون کمرنگ شد. این دیگه زنگ نزد به من یه چند باری هم که من زنگ زدم خیلی جدی رسمی جواب میداد دیگه گفتم حتما مشکلات داره نمیخواد مثل قبل باشیم منم دیگه کاری باهاش نداشتم تا یه روز پیام داد که اره جدا شدم شوهرم خیانت کرد و فلان انقدر غصه شو خوردم گفتم اشکال نداره بیخیال فلان انگار جدایی از طرف شوهرش بود و این با این حال بازم دنبال این بود که برگرده به زندگیش براش نامه مینوشت گریه میکرد تو اون دوران خیلی سعی کردم ارومش کنم