بابام خیلی عصبی و اخلاقش بده و ۴۲ ساله باهم زندگی میکنن یه روز خوش ندیده از دست بابام جو خونه ما همیشه خیلی بد بود و بهم میپریدن و خاطرات خیلی بدی دارم منم از دست بابام شوهر کردم راه دور ولی خیلی نگران مامانمم. خواهرم هم داره طلاق میگیره و با مادرم اینا باهم نمیسازن و کلا مادرم افسرده خشن و نگرانه و هرچی اصرار میکنم دکتر اعصاب نمیره دوبار با بدبختی بردمش اما داروهاشو نمیخوره ب بابام و خواهرمم میگم قرصاشو بدین محل نمیدن الانم ک خواهرم داره طلاق میگیره خیلی داغون شده مامانم و همش نگران بچه خواهرمه ک این وسط چی میشه سرنوشتش همش میگه اگه باباش بگیرتش من میمیرم . حس بدی دارم میترسم بمیره مامانم منم ۱۸ ساعت ازش دورم و با بچه کوچیک نمتونم زیاد برم اونم نمیاد اصلا پیش من . بابام میگفت هر روز گریه میکنه بخدا دارم دق میکنم
بخدا ما دخترا واسه خانوادهها نابود شدیم رفت بعد موقع حرف میگن پسرخوبه
آدم نمیفهمه چجوری زندگی کرد این عمر چجوری دارع میره از بس نشستیم غصه خانواده رو خوردیم با همه وجود درکت میکنم عزیزم
چنی دلم گیریایه ،کسی نیه ک بوینه فکرت و ناو سر مه بیسه لخته خوینه..🥀خدا چی میشه همه چیز رو بی دغدغه این پول لعنتی خرید🥹 خدا مراقب عزیزانم باش من بی خانواده و بچههام تمومم🪴
میفهممت..برای من برعکسه ۲۳ ساله دارم دعوای خانوادمو میبینم پدرم مسئولیت پذیر نیست مادرم همه چی رو دوششه .الانم عقد کردم و دارم میرم سرخ نه زندگیم ولی همش یه چیز بزرگی تو مغزمه که چجوری این دوتارو تنها بزارم تو خونه بمونن.از ی لحاظ اگ پدرم بره اون یکی خونمون و خودش تنها باشه میترسم از پس خودش نتونه بربیاد.مامان منم عصبیه و خیلی حرص و جوش میخوره