قباد همونطور که شاخه هارو با اون با قدرت بازوهای زیادش خورد میکرد و میچید گفت: یچیزهایی هستن که ادم ناخواسته انجام میده ...
نمیدونم چطور تونستم بزارم بری یا اصلا خودت چطور قبول کردی بری ...
جوابی بهش ندادم روی کنده درخت نشستم ...
سردم بود دستهامو جلوی حرارت اتیش بردم ...
حواسم بود که داره نگاهم میکنه ...
خیلی خوب زیر نظرش داشتم ...
کتری روحی رو پر اب کرد و روی اتیش گزاشت ...
دستهاشو که تکون داد نزدیک بهم نشست ..
معذب میشدم ...با اینکه هنوزم بسته به بند بند وجودم بود اما بازم معذب میشدم ...
سرشو کامل به سمتم چرخوند ...
نگاهم میکرد سنگینی نگاهشو حس میکردم و گفت: به من نگاه کن مرجان ...
اسمم رو که صدا میزد اتیش میگرفتم از صداش ...
تو چشم هاش نگاه کردم ...
لبخند قشنگی رو لبهاش نشست و گفت: چطور نتونستم اون چشم ها رو بشناشم...
این چشم ها جا🌱دوگرن ...
_ نمیدونم میخوای چیکار کنی اما قباد خان من برای زندگی کردن هزارتا بهونه دارم ...
پسرام ... مهمترین بهونه ان ...
دستشو جلو اورد ...
با نوک انگشتش دستمو لمس میکرد ...
_ مرجان درستش میکنم بهم فرصت بده ...
_ چی رو جبران میکنی ز...ور گویی هاتو ؟ بداخلاقی هاتو ...
_ اون اتفاقا ناخواسته بود ...نه من مقصرم نه کسی دیگه ...اون بجه عمرش به دنیا نبود وگرنه مگه میشه خدا نخواد و برگی از درخت بیوفته ...
بغض تو گلومو فـ...ـرو خوردم و گفتم: خدا برای هیچ کسی بد نخواسته تو بودی که زندگی رو بد کردی ...
نا غافل دستهاشو قاب پهلوم کرد و منو جلو کشید ...
بین پاهاش رسیدم ...
با یه شیـ...ـطنت خاصی تو چشم هاش نگاهم میکرد ...
موهای کنار صورتم رو فوت کرد و تک خنده ای کرد و گفت : درست بوی همون روز رو میدی ؟
تپش قلب گرفته بودم ...
_ کدوم روز ؟
_ همون روز که منو ز...دی و چشم از خونه شما باز کردیم ...
با خجالت سرمو پایین انداختم ...
میفهمید که خجالت میکشم ...
سرشو به سرم تکیه کرد ...
_ با خودت نگفتی اگه بـ.ـ...ـمیره با عذ_اب وجدان زندگی میکنی ؟
جوابی از خجالت نداشتم بدم ...
گرمای دستهاش داشت پهلوهامو ذ..وب میکرد ...
🍁🍁🍁