2777
2789

چه شب قشنگی بود همه دخترها ارزوی همچین شبی رو دارن ...

دست رعنا رو حنا بستن و دست رحمان رو هم حنا بستن ...

خانواده عروس و اقوامشون هدیه ها رو میدادن ...

رحمان خوشحال بود کنار رعنایی که خیلی ظریف و خواستنی بود نشسته بود ...

رعنا از زیر چادر گل دارش گاهی یواشکی رحمان رو مینگریست و چقدر بهم میومدن ..

رحمان انگشتر رو دستش کرد و صدای کل کشیدن هه بلند شد ...

برای من صندلی اوردن و با احترام باهام رفتار میکردن ...

خاله به پهلوم زد ...

_ پدر سوخته هنوزم عزت و احترام داریا ببین چطوری تحویلت گرفتن ...

حنابندون که تموم شد همه برای شام برگشتن عمارت تو اتاقهای بالا درب های بین اتاق ها رو باز کردن و سفره پهن کردن ...

همه دور تا دور سفره نشستن ...

خیلی کم پیش میومد کسی تو خونه اربابی مجلس بگیره و شانس و اقبال نصیب رحمان بود ....

با اجازه و کلی زبون بازی خاله رعنا رو هم همراهمون برده بودیم ...

دیس های پلو و گوشت گوسفندی دست به دست میشد و وسط سفره ها چیده میشد ...

پارچ های استیل دوغ های محلی رو که میزاشتن تو سفره عطر نعناهای تازه خشک شده تو اتاق میپیچید ...

خاله نگاهی به رنگ‌و لعاب سفره انداخت ...

_ حیف شد از این عمارت با این همه برکت گذشتیم ...

با اخم‌نگاهش کردم ....

سلطان از کنارم میگزشت دامنشو گرفتم ...سرشو پایین خم کرد تو سر و صدای قاشق ها و ههمهمه زنها و بچه ها صدا به صدا نمیرسید ...

_ ارباب بداخلاقت کجاست ؟‌

_ تو اتاق مهمونا بود گفت چیزی نمیخوره و رفت اتاقش ...

_ پس دوباره خون به مغزش نرسیده ...

_ یکم که ناراحت هست ..

_ برو یه دیس براش چلو گوشت بکش ...گوشت چربی دار بزار که جیگرش حال بیاد ...

_ شما میبرید ؟ 

_ بله میخوام زنده زنده عذابش بدم ...

خاله بهم چشم غره رفت ...

ولی من با شیطنت گفتم‌: بزاربفهمه من مرجانم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دیس پلو و ماهیچه گوسفند رو برداشتم‌...

رفته بود تو اتاق پسرا ....از اون بعید بود اون که حوصله بچه نداشت ...

گلبهار بین زنها شامشو میخورد ...

با پا درب رو هل دادم و وارد شدم ...

با بچه ها بازی میکرد تا منو دید دستشو عقب کشید ...

سینی رو جلوی روش گزاشتم ...

مانتو رو از تتم در اوردم ...

توقع نداشت اما شالمم برداشتم و نشستم ...

نگاهی به پیراهن و جواهراتم انداخت ...

روبروش پشت پسرا نشستم ...

سرشون رو بالا گرفتن و نگاهم میکردن ...

خم شدم سرشون رو بوسیدم ...

قباد به غذاها اشاره کرد...

_ گرسنه نیستم ...

_ شاید اولین و اخرین باره میخوایم چهارتایی سر یه سفره نشستیم‌...

یاد ندارم مثل یه خانواده بوده باشیم ...

سرشو تکون داد ...

_ پس بیا جلو ...

اونشب خودمون تو دهن پسرا غدا میزاشتیم و به هیچ جیزی فکر هم نمیکردیم ...

انقدر خوشحال بودیم و انقدر خوب بود که حتی به اون روزهای پشت سرمون توجه هم نمیکردیم ...

گاهی صدای خندهام تو اتاق پر میشد و گاهی غر های پسرها ...

مثل یه تیکه خمیر نون روی زمین افتادن و خوابیدن ...

باورم نمیشد اونطور راحت خوابیده باشن ...

با خنده کفتم : خوابیدن ؟‌

_ اره انگار خیلی خسته بودن شکمشونم که سیر شد ...

_ چه پسرای خوبی دارم ...

به خودم رفتن ...

_ اتفاقا اصلا به تو نرفتن اگه لنگه تو بودن خوابیدنشونم پر ادا بود ...

یه شهر رو بهم میریختن ...

چشم هامو ریز کردم به دیس خالی غذا اشاره کردم ...

_ شکر خدا اشتها نداشتی وگرنه منم میخوردی ...

لبشو گزید ‌..

_ یعنی بیشترشو من خوردم ...به جثه خودت نگاه نکن تو یه گاو رو هم میخوری ....

نتونستم نخندم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خواستم پتو رو جلو بکشم که دستمو گرفت ...

تو صورتش نگاه کردم ...

_ چی شده ؟‌

_ بزار میزارمشون رو تشک ...

براشون رختخوابشون رو پهن کردم ...

قباد با همون یه دست بلندشون کرد و گزاشت سر جاشون ...

عمیق خواب بودن...غافل از این دنیا و رسم و روزگارشون ...

زیر زیرکی نگاهش میکردم‌...

چقدر دنیاهامون قشنگ بود با بودن هم ...

طرفهارو جمع کردم و کنار گزاشتم‌...

گلبهار اجازه میخواست داخل بیاد و باید میرفتیم مجلس تموم شده بود و انقدر اونجا خوش بودم‌که اصلا حواسم به بقیه جاها نبود ...

اقا محرم رو همونجا میخواست نکه داره ...

رعنا رو زنعمو و رحمان بردن رسوندن ...

و ما همگی برگشتیم خونه اقام...

اونشب خونه اقام و خونه عمو پر بود از مهمونا ...

رو پشت بوم ها هم جا انداخته بودن و فقط من بودم که خواب به چشم هام‌نمیرفت ...

صدای خاله همون چرت دم صبحمم بهم زد ...

_ بیدار شو ...

تازه فهمیده بود اقا محرم نیست ...

نگران بهم چشم دوخت ...

_ محرم کجاست ؟‌

_ گرگ ها خوردنش...

_ بی مزه نشو دختر ...

_ قباد نگهش داشت عمارت میخواد نزدیک من نباشه ...

پتو رو دورم پیچیدم و خودمو توش گرم کردم ...

ظهر شده بود که کاروان بعد از ناهار تو عمارت برای اوردن عروس راهی شدن ...

 دلم نمیخواست برم ....از صبح اقا محرم رو ندیده بودم‌...

رفته بود بیرون بگرده ...

مهربان پسرام رو بوسید ...

_ چطور دلتنگشون نمیشی ؟‌

_ مگه میشه دلتنگشون نشم‌...اونا پاره تنم هستن ...اما مجبورم ...

_ مجبور به چی ؟ به اینکه خودتو بزک کنی ،‌

از حرفش دلخور شدم‌‌....

_ چون برای خودم وقت گزاشتم شد بزک کردن ...

چون نمیخوام همینجوری الکی عمرم جلو بره ؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

از مهربان دلخور شدم‌...

عروس رو اوردن ...

جلو پاهاش گوسفند قربونی کردن ...

صدای ساز و دوهل میومد ...بالای نردها کنار خانم‌بزرگ ایستاده بودم‌...

هوا داشت تاریک میشد و شب نزدیک بود ...

خانم‌بزرگ دستمو فشرد ...

_ فردا میری‌؟‌

با یه اندوهی گفت ...

_ اره خانم بزرگ ولی چند روز دیکه برمیگردم تهران ...

_ اونجا چی داره که میخوای بمونی ...

_ نمیدونم ...

تو صورتش نگاه کردم‌..‌مردهامون با چوب میرقصیدن و وسط حیاط سلوع بود ‌.

عروس زیر اون چادر سفید و شال قرمز اصلا پیدا نبود ...

قباد اومد تو ایوان ...

درست کنارم ایستاده بود ..مثل یه ارباب لباس پوشیده وبا غرور بالای ایوان بود ....

میخواست ابوهتشو به همه نشون بده ...

اروم سرمو نزدیکش کردم ...

_ چه با عرور نگاه میکنی ...

چپ چپ نگاهم کرد ...

_ نیازی به ابوهت نیست ..‌اسمم کافیه تا همه بدونن کی این بالا وابستاده ...

خیره به نیم رخش بودم‌...

میدیدم که از پایین نگاهمون میکنن ...

بین اون نگاه ها نگاه های اقا محرم از همه عجیب تر بود ...

قباد بادی تو غبغب انداخت و با تک خنده ای گفت : امروز مردم دیدن من هنوزم با گذشت و بزرکم ...

_ داری از خودت تعریف میکنی ...

_ نه چشم بینا میخواد دیدن من ..

اقا محرم از اون پایین چندباری نگاه کرد و داشت میومد بالا و تا به ما رسید ...قباد از رو عمد گفت : مرجان نمیری پیش پسرات ...

اقا محرم اول فکر کرد اشتباه شنیده اما وقتی خانم بزرگ‌گفت : بجه ها پیش گلبهارن ...بزار مرجان بمونه ...

دیگه مطمئن شد درست شنیده ...

اقا محرم با تعجب گفت : پسرات ؟‌.

قباد حرفشو تکرار کرد ...

_ پسرامون ...پسرهای دوقلوی من و مرجان ...

_ مگه مرجان بچه داره ؟‌

قباد سرشو تکون داد ..

_ بله اون زن عقدی و رسمی من بود به خواست خودش طلاق گرفت ...

داشت منو ازار میداد با اون جملات با حرص گفتم : طلاق نگرفتم طلاقم دادی ...

خیره به صورتم پلک هم نمیزد ..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد خیره به صورتم‌پلک هم نمیزد ...

با حرص گفتم‌: تو بودی که طلاقم دادی ...اگه میخواستی نگهم داری با عجله نمیفرستادی دنبال عاقد که خطبه طلاق بخونه و بعدش بقچه لباسهامو بدی زیر بغلم و بکی به سلامت ...

اقا محرم دهنش باز مونده بود ....

قباد چیزی برای گفتن نداشت ...

به من چشم دوخته بود ...

تقریبا همه اون بالا نگاهم میکرون ...

خانم بزرگ با دلخوری گفت : 

مرجان الان وقت این حرف ها نیست ...

عصبی کنارشون زدم و رفتم پایین ...

خاله نگرانیمو میدید اما ساکت بود ...

بالاخره وقت شام بود شام خوردن و من چیزی از گلوم پایین نمیرفت ...

اقا محرم از پشت سر صدام زد ...

_ مرجان ؟‌

دلم نمیخواست اون لحظه با کسی صحبت کنم‌...

جلوتر اومد ...

_ امشب من سوپرایز شدم ...

مبارکه چرا نگفته بودی اون دوتا پسر مال تو هستن ...

_ چه فرقی میکرد ...

_ تو خانم‌عمارت بودی ؟‌

به سمتش چرخیدم اهی کشیدم ...

_ بودم اما دیگه نیستم ...

میبینید که منم‌مثل شما مهمونم‌...

_ کاش بهم میگفتی ازدواج کردی دوتا بچه داری ...

_ چه فرقی میکرد اقا محرم‌..

گذشته من تو گوشمه ...

_ تو هنوزم دوستش داری ...اونجوری که مهلقا همبشه نگاهم میکرد تو هم به اون‌نگاه میکنی ...

حالا میفهمم تو چشم هات چی مخفی بود ...

همش علاقه و عشقه ...

_ عشق تموم‌میشه ...عشق منم تموم شده است ...

_ بجه های قشنگی داری ...

_ اره اون دوتا معجزه بودن ..

خواست چیزی بگه که منصرف شد ...

شام‌خورده بودن و باید عروس و داماد رو راهی خونشون میکردیم ک تمام میشد ...

خونه خاله رو از قبل اماده کرده بودن ...یعنی رحمان پولشو داده بود ...

قباد روی سرشون پول ریخت و راهیشون میکرد ...

از زیر قران ردشون کردن و رفتن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان و رعنا راهی خونه بخت شدن ...

برای اخرین بار رفتم تا پسرا رو ببینم‌...

گلبهار بجای من گریه میگرد ...

اخمی کردم‌...

_ گریه نداره بازم میام ...

_ بخاطر شما نیست بخاطر بجه هاست ...راستی ارباب تکلیف شوهرمو روشن کرد واقعا خدا پدرشو بیامرزه راحت شدم‌...

_ قباد برای همه حلال مشکلات برای خودش که میرسه ...

ادامه حرفمو بریدم و رفتم سمتشون ..

هر دو رو بوسیدم و به گلبهار سپزدم ...

همه دنبال عروس و داماد رفته بودن و کسی نبود ...

عمارت خالی بود از همه ...

خانم بزرگ فقط بود که خوابیده بود ...

موهامو زیر شالم زدم و با دلی پر از بغض بیرون رفتم ‌...

چرخیدم و برای اخرین بار به عمارت اربابی چشم دوختم ...

اهی کشیدم و به خودم گفتم : تموم شد ...

به همین سادگی ...

خبری از اقا محرم نبود نمیدونم بازم میخواست ما پیشش کار کنیم یا نه ...

اما من و خاله به اونجا موندن نیاز داشتیم ...به اینکه اونجا بریم و زندگی کنیم ...

خاله دیگه حتی خونه نداشت که بتونیم توش بمونیم ...

به خودم تسلی میدادم که قرار نیست اونطور که باید بشه ..‌که هنوزم امیدی هست ...

هنوزم میشه زندگی کرد و جلو رفت ...

نفس عمیقی کشیدم به تقدیر مرجان خندیدم ...

اهی کشیدم و لباسهای پسرا رو که برداشته بودم داخل کیفم فرو میکردم که یهو از پشت سرم یکی دستشو جلوی دهنم گزاشت ...

نه میشد جیغ بکشم نه فریاد ...

ترسیده بودم‌...

منو به سمت پشت عمارت هل میداد ...

یه ماشین اونجا پارک بود ...نمیدونسنم برای کیه ....

اون کی بود که داشت منو میبرد سمت اون ماشین ...

یهو خواستم دستشو گاز بگیرم اما محکمتر نگهم داشت ...

چشم هام داشت سیاهی میرفت از ترس و اون فشار ...

چنگی به دستش زدم اما فایده نداشت ...

یهو چشم هام سیاهی رفتن و انگار چیزی جلوی دهنم گرفته بود که منو به خواب وا میداشت ...

داشتم میرفتم اون کی بود که اون بلا رو سرم اورده بود .‌.

چشم‌هام ناخواسته بسته میشد و دیگه چیزی هم نمیتونستم بشنوم ...

خواب به چشم هام میومد و دفتر جدیدی و فصل تازه ای از زندگی پر ماجرای مرجان رقم میخورد 

مرجان چشم هاش بسته و دست بسته بود ...

تو عالم رویا خودمو میدیدم وسط کلی درخت و باغ و بازی میکردم اما اونا همش خواب بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها از این به بعد فصل دو میشه 




خان روستا عاشق من شد 💚





چشم هام سنگین بودن اما بوی اشنایی میومد ...کی منو دز...دیده بود تو اتاق بودم‌...
چشم هام سقف رو میدید تیـ...ـر های به نظم کنار هم چیده شده رو ...
اروم سرمو چرخوندم ...
واضح نبود اما سیکـ.ـار کنار لبش بود ...
نیم رخش هم همونطور جذاب و خاص بود ...
اون قباد خان بود ...
دستشو تو جیب شلوارش برده بود و از پنجره که نیمه باز بود و ود..ود سیـ...ـگارشو بیرون فوت میکرد به بیرون خیره بود ...
متوجه نبود که بهوش اومدم‌...
گلوم میسو...خت و اب د...هنمو که قورت دادم بدتر میشد ...
زیر لب زمزمه کردم‌ ...
_ قباد ...
انگار جون گرفته بودم و دوباره گفتم: قباد خان ...
متوجه من شد ...سرشو به سمتم چرخوند ...
اخرین پک از سیکـ.ـارشو زد و تهشو بیرون انداخت ...
به سمتم میومد و با گام هاش کف زمین زیر سرم میلر..زید ...
روبروم نشست نگاهم میکرد و گفت : بیدار شدی ؟‌
_ چه بلایی سرم اومده ؟‌
شروع کردم‌ به صدا زدن ...
_ خاله ...خاله کجایی؟
قباد دستشو جلو اورد طناب دور دستمو اروم باز کرد و گفت : خاله نیست ...هیچ کسی نیست ...فقط من و تو هستیم ...
یجوری نگاهم میکرد ...دستهام که باز شدن خودمو به دیوار چسبوندم و بالا کشیدم ...
روبروش نشستم ...گلوم خشک بود ...
به پارچ مسی اب اشاره کردم‌....برام جلو اورد و یه لیوان برام ریخت ...
همشو سر کشیدم‌‌...
هنوز سرم گیج میرفت ...
خواستم بلند بشم‌ که نتونستم ...
_ عجله نکن ...تازه بهوش اومدی ..ساعت میخواد تا روبه راه بشی ...
_ یکی منو بیهوش کرد ...یکی دستشو گزاشته بود رو دهنم ...
قباد تک خنده ای کرد ‌...
_ مگه کسی جرئت داره به زن قباد خان دست بزنه چه برسه که بخواد دستشو بزاره رو دهنش ...
_ عروسی رحمان بود ...
_ اون که دیشب تموم شد ...
از دیشب تا الان خواب بودی منم خیره بودم به اون صورت قشنگت ...
لحظه شماری میکردم اون چشمهات باز بشن تا بتونم دوباره اون رنگ‌ رو ببینم‌...
از حرف هاش چیزی سرم نمیشد ...
دستشو که جلو اورد ...
🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد موهای کنار صورتمو فوت کرد و گفت : عاقد تو راه ...

میتونی به خودت سرخاب بزنی تا برسه ...

هر چند همینطوری هم قشنگی ‌..چشم هات بدون سرمه جا🌱دوگر دل منه ...

وای به اینکه سرمه بکشی بهش ...

به سمت درب میرفت و همونطور گفت: چیزی که حقمه رو به ز....ور هم شده میگیرم‌...

درب رو جلو چشم هام بست و رفت ...

هنور تو شو....ک و بیهوشی بودم‌...

مـ....شتی اب از پارچ به صورتم کو...بیدم‌...

چند بار نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم : دیونه میخواد منو به ز..🌱ور عقد کنه ...

روسری ام کنار پام بود موهامو مرتب کردم و گره روسری امو زدم ... 

سرم مدام گیج میرفت از کاسه همیشگی قباد مشتی گردو و کشمش خوردم ...

تنم قوت گرفت و میخواستم برم‌...

 درب رو هرچی فشردم درب باز نشد ...

صدای قفل اویز از بیرون میومد وقتی درب رو تکون میدادم‌...

درب رو قفل کرده بود ...

انگار زده بود به سیم اخر ...

با عصبانیت رفتم پشت پنجره ...

با صدای بلند صداش میردم ...

_ قباد خان‌...

قباد خان‌...کسی نیست ...تهمینه خانم ...خانم بززگ‌...خاله ...سلطان ...

اما کسی نه بیرون میومد نه جواب میداد ...

همه ازش میتر....سیدن مسلم بود که کسی جواب نمیده ...

داشتم دیونه میشدم‌...

تو حیاط همه جا مرتب بود و تمیز تو بیهوش بودن من همه جا رو برق انداخته بودن ...

صدای نق زدن های پسرم میومد ...

گلبهار براشون لالایی میخوند ...

قطره اشک رو از روی گونه ام پاک کردم ...

خیلی اونجا نبود که عاقد رو دیدم‌.وارد عمارت شد ...

قباد واقعا میخواست منو به ز..🌱ور عقد کنه ...

هر چقدر هم کلافه و عصبی بودم اما ته دلم یجورایی کیف میکردم ار اون جسارت و قدرتش ...

سلطان وارد اتاق شد ...

انگار اون مقصر بود با خـ.ـ..شم گفتم : کجا بودی گلوم پا_ره شد از بس صدات زدم‌...

سرشو پایین انداخت ...

_ من مقصر نیستم‌ خانم ...قباد خان امر کردن‌..

گفت به شما بگم‌ که عاقد اومده ...

_ به جـ...ـهنم که اومده ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خواستم بیرون برم که سلطان دستمو گرفت و گفت: مرجان خانم به من ر..حم کن خودتون میدونید شما بری اون منو زنده نمیزاره ...

حق با اون بود ...

با حـ...ـرص روی پاشنه پا چرخیدم و گفتم‌: چیکار کنم سلطان میخوام برم ؟‌

اروم جلو اومد و گفت : خانم بزرگ گفت : خاله اتون رو خبر کردم داره میاد ..قباد خان همه رو گفته تو اتاق هاشون بمونن ...اجازه نمیده کسی بیرون بیاد ...

_ خدا لهـ...ـنتش کنه، یه روز به ز._ور طلا_قم میده امروز میخواد به ز._ور عقدم کنه ...

صدای یالله گفتن میومد ..

سلطان چادری که با خودش اورده بود رو جلو اورد و گفت : سر کن خانم ...

دستشو پس زدم ...

_ نمیخوام از همین الان اون مرجان تو سری خور باشم ...

لباسهام مناسبه ...

سلطان لبشو گز... ید و قباد وارد شد ...

اشاره اون و سلطان از نظرم دور نبوود ...عاقد با نام خدا گفت : قباد خان مهریه عروس خانم چی باشه ؟‌

قباد نگاهم نمیکرد و گفت : این عمارت ...

گوش هام درست میشنیدن اون عمارت ...

سلطان و حاجی بهم خیره موندن ...

اون واقعی بود اون عمارت نسل به نسل جلو رفته بود ...

قباد ابروشو بالا داد ...

_ نصف این عمارت مهریه مرجان میشه ...

اب د_هنمو قورت دادم داشت خوب جلو میرفت ...

میخواست از همون اول کاری دلمو بدست بیاره ....اما من دنبال پو_ل نبودم ...نمیدونم چرا اما گفتم : نمیخوام ....

عاقد با خنده گفت : بیشتر از موهای سر مرجان عروس و داماد عقد کردم اما اینبار اولین باره داماد میبخشه و عروس نمیخواد ...

با گفتن بسم الله خطبه عقد رو جاری کرد ‌..

همه چیز مثل یه خواب بود و باورم‌ نمیشد ...

اخرین کلام رو که گفت خاله نفس زنان رسید ...

با سر به قباد سلام کرد و نگران اومد سمت من ..

اون قباله دست نوشته رو به قباد داد و از درون نقل خوری یه دونه نقل برداشت ...

_ مبارک باشه ...

خاله متعجب نگاهم میکرد و گفت : چی مبارک باشه ؟

قباد همراه عاقد بیرون میرفت و عمدا گفتم تا بشنوه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد همراه عاقد بیرون میرفت و عمدا گفتم تا بشنوه ...

_ قرار نیست مبارک باشه قراره خیلی هم بد باشه ...به ز...ور منو اینجا زندانی کرده ...

خاله لبشو گز...ید و دستشو روی دهنم فشرد تا صدام در نیاد ...

سلطان لبخند زنان گفت : خانم شدی دوباره ز..ن قباد خان ... 

خاله با چشم های پر از شوق گفت : راست میگه مرجان ؟‌

دستشو از رو دهنم برداشتم و گفتم : اره منو بیهوش کرده اینجا نگه داشته ...

خاله ریز ریز خندید ...

_ عجب خان بودن لایقشه ...

عجب ار..باب بودن لایقشه ...

روی لبه تخـ.ـت نشستم ...

چـ.ـنگی تو موهای خودم ز..دم و گفتم : سلطان یچیزی بیار گرسنه ام ...

عصبی که میشدم اشتهام باز میشد ... 


سلطان چشمی گفت و بیرون رفت ...

خاله کنارم نشست ...

_ چته مرجان میفهمی بخت و اقبال دوباده بهت رو کرده ...شب و روز غصه تو رو میخوردم ...

شبی نبود با ا_ه نخوابم ...

خداروشکر دوباره برگشتی سر زندگیت دوباره سایه قباد بالا سرته ...

_ خاله من به ز...ور اینجام ..من میخواستم با اقا محرم برگردم اونجا داشتم اونطور که میخواستم زندگی میکردم‌...

_ همینجا هم میتونی اونطور زندگی کنی ...ناشکر نباش ...هُلهلکی اومدم برم اقا محرم رو با جواد راهی کنم برمیگردم پیشت ...

دستشو گرفتم با بغض نگاهش کردم ... 

_ منم میخوام بیام‌...

_ نمیشه دورت بگردم‌...نمیشه خودتم میدونی الان دیگه زن خانی برو پیش پسرات تا پلو سلطان دم بیوفته اومدم ...

به ناچار خاله رفت ... 

داشتم دق میکردم اون جا ... 

بیرون رفتم ...تو ایوان به عمارت خیره بودم‌....بازیم سر لجبازی بود وگرنه خودمم میدونستم مهر قباد رو هیچ کسی حتی خودشم نمیتونه از دلم بیرون بندازه ...

گاهی صداشون میومد اونا یکی از اصلی ترین دارایی های من بودم ...

صدای مهربون خاله تهمینه بود ...

از پشتم سرم گفت : بالاخره قباد پا رو غرورش گزاشت ...

به سمتش چرخیدم و سلام کردم‌...

دستشو کنار بازوم کشید ...

_ سلام به روی ماهت ...

خانم عمارت شدی باز ...

_ به ز...ور ...

_ نه به ز...ور نه ...از روی دل ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله تهمینه درست کنارم ایستاد به عمارت اشاره کرد ...

درسته من مادرشم اما خلق و خوی خانم بزرگ رو داره ...

تونست پا رو غرورش بزاره و از سر دل بیاد جلو ...

اون‌ دوستت داره اما بلد نیست بگه چطور میخوادت ...خودتم‌ میدونی قباد چقد دلباخته توست ...

اما امان از اون اخلافش اون جذبه و خلقش ...

نگاهش کردم با یه بغضی گفت : جات خالی بود عروس ...توام مثل اون باش مغرور اما عاشق ...

پسرات بهت نیاز دارن ..‌باور میکنی حسرت خیلی چیزا با قباد به دلم مونده ....

همیشه ذوقش برای خانم بزرگ بود یجوری برای قباد کیف میکرد که جرئت نمیکردم بگم پسر منه...

با افسوس ادامه داد ...

_ بالا سر پسرات باش بزار مادر داشته باشن ...خانم بزرگ پشت قباد خان بوده و هست ...

دستشو پشتم کشید و به سمت اتاقش رفت ...همیشه از اون همه ارامش و خـ...و...نسردیش تعجب میکردم‌...

امان از اون خانم بزرگ اون زن یه موجود عجیب بود ...

صدای پاهاش میومد پله هارو بالا میومد و نگاهش به من بود ...

رومو ازش چرخوندم ...

از روبروم میگذشت به عمد دستشو روی شکمم کشید ...

خودمو عقب کشیدم ...اما دستشو تو گودی کمرم گزاشت و منو جلو کشید ...

محکم‌خودم به فرق سیـ.....نه اش ...

اخم کرده بود ...

لبهاشو روی گوشم گزاشت و گفت : هر چقدر دوست داری ناز کن ....اینبار نمیزارم جایی بری ...

اروم لاله گوشمو گاز کرفت و از روبروم به سمت اتاق خامم بزرگ رفت ...

خنده ام گرفته بود از کارش ...

بلنو گفتم : قباد خان ؟‌

به سمتم نچرخید و گفت : بله ؟‌

_ میخوام برم خونه پدرم برای دیدنشون و بدرقه کردن مهمونم‌...

یکم مکث کرد و گفت : میام ...

یه ناشتایی بخورم با هم میریم‌...

گوش هام انگار سوت میکشیدم ... 

با هم میریم اون همون قباد بود یا من داشتم خواب میدیدم‌....

با عجله دنبا_لش رفتم ..

قل از اینکه وارد اتاق بشه گفتم: نشنیدم چی گفتی ؟

به سمتم چرخید ...

دستشو روی شکمم گزاشت ...

_ صبحانه بخورم بریم‌...لنگ ظهره هنوز یه چای تلخ هم نخوردم‌....

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

در کمال ناباوری جلو چشم‌هام لقمه میگرفت ...

خانم بزرگ سرشم بلند نکرد نگاهم کنه ...قشنگ‌ مشخص بود اون و قباد دستشون تو یه کاسه بوده ...

سلطان برام نیمرو عسلی اورد و گفت : بفرما خانم یجیز بخور تا ناهار دم بیوفته ...

داشتم ضعف میکردم ..

جلوتر رفتم تا بشینم قباد دستشو بالا اورد دستمو گرفت و کنار خودش نشوند ... 

همونطور که نگاهم میکرد گفت : پسرا رو بگو اماده کنن با خودمون میبریم‌...

خانم بزرگ بالاخره سکوتش رو شکست و گفت : پسرا رو کجا میبری مادر بزار همینجا بمونن ...

ازش خیلی دلگیر بودم‌...

با اخم گفتم : جواب سلامم رو ندادی خانم بزرگ ...

ا..خی گفت و ادامه داد ...

_ گوش هام سنگین شدن مادر ...

صرای جیر باز شدن درب اومد ...

با خودم گفتم لابد خاله تهمینه است ...

اما صدای سرفه اون پیر زن بود .... 


زنعمو بود ...با چشم های گرد شده نگاهش میکردم‌...

سلام کرد و نشست ...

به قباد چشم دوختم اون اونجا چی میخواست ...تمام اون اتیش هارو اون بپا کرده بود ...

واقعا تو اون عمارت چخبر بود ...

قباد سرش تو صبحانه خوردن بود ...

صدای پوست گرفتن‌ تخم مرغ های عسلی انگار تو سر من بود ....

خانم بزرگ‌ با اخم گفت: مگه جوون بیست ساله ای تا لنـ...ـگ ظهر میخوابی بلند شو یه قدم راه برو بزار اون پاهات جون بگیره ...پیری به خودت دلت بسو...زه ...

زنعمو قاشق عسل رو روی نون کشید و گفت: تو به خودت فکر کن امامزاده صدات میزنه ...

من بهت قول میدم بعد تو ده سا_لم زندگی کنم ...

خانم بزرگ کفری از جواب دندون تـ.ـ...ـیز زنعمو قاشق تو استکان چای رو با عصبانیت تکون میداد ‌...

زنعمو تک خنده ای کرد و گفت: اتیش گرفتی ؟‌

قباد خان پاشو به سطل اب بریز رو مادر بزرگت ....کجات میسو....زه ؟‌

قباد الله اکبری گفت و با عصبانیت خطاب به هر دو گفت : تموم میکنید یا زبون هر دوتون رو بدو...زم ...

قرار شد کنار هم بسازید ...

نه اینکه سو...زن بشید به جون هم ...

دلم میجوشید و گفتم : زنعمو چرا اینجاست ...

من به این زن اعتماد ندارم ...

اون نبا_ید اینجا باشه ...

بجه های من در امان نیستن ...

🍁🍁🍁 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دلم بدجور میجوشید و کلافه بودم‌...

خودمم نمیدونستم چی پیش رو دارم ...

زنعمو با اخم گفت : خودم خراب کردم خودمم ساختمش ...

یه روزی شدم سبب جدایی امروز شدم سبب وصال ...

من بودم که تو گوش قباد خوندم عقدت کنه ...من بودم که نقشه چیدم دست رحمان رو بند کنیم‌ تو این عمارت تا تو بیای اینجا ...

قرار بود قبل عروسی عقدت کنه اما امان از دل قباد خان ...

برای همه عـ...ـزراییل به تو که رسید شد فرشته خدا ...

گلوم رو خـ.ـ....ـشم میفشرد کاش میتونستم دست بندازم و موهاشو از سرش بکنم ...

سکوتم اون‌ لحظه فقط از اون همه فشار بوو ...

قباد اخرین لقمه اش رو قورت داد همونطور که سرپا میشد گفت : سلطان حواست به این دوتا باشه همو نکـ.ـ...ـشن ...

تا عصر برمیگردیم ...

دستشو به سمتم دراز کرد ...

خیره به دستش از تعجب خشکم ز...ده بود ...

با استرس دستمو بین دستش گزاشتم ...

کمک کرد سرپا شدم‌...

رو به خانم بزرگ گفت : حواست به پسرا باشه ...

جلو میرفت و دستم بین دستش بود ...

پله های عمارت رو پایین میرفت و همه نگاه میکردن ...همه خدمه ها با روی باز نگاهم میکردن ...

یچیزهایی سلطان روی صندلی های عقب ماشین گزاشت و گفت : قباد خان پسرا رو نمیبری ؟ 

_ نه چشم ازشون برندار ما احتمال داره فردا برگردیم ...

منو با خودش کجا میخواست ببره ...

پشت فرمون نشست ...

با تر...س گفتم: سلطان اینجا چخبره ؟‌

شونه هاشو بالا داد ...

_ خبری نیست خانم ...

فوتی کردم و سـ...ـوار شدم‌...

قباد نیم نگاهی بهم انداخت و حرگت کرد ...

از عمارت بیرون رفت و هر از گاهی زیر لب ترانه های عارف رو زمزمه میکرد ...

به سمت خونه مادرم میرفت ....دلشوره بدی داشتم و بالاخره زبون باز کردم ...

_ چرا زنعمو رو برگردوندی ؟‌

_ من نیاوردمش خودش اومد ...

اون پیر زن تعادل اعصاب نداره ...

_ مگه من نز....ده بودمت مگه به خو... 🌱نم تشنه نبودی ؟‌!

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد دستشو روی دستم گذاشت و گفت : بعدا در موردش حرف میزنیم ...

جلو درب خونه مادرم خلوت بود ...

بجه هایی که تو کوپه بودن به سمت خونه شون میدویدن و میگفتن : ار..باب اینجاست ...

قباد خان اومده ...

چه هیحانی داشتن ...

غور تو صورت پر ازجذبه اش موج میزد ...

پیاده شدیم ...صدای خاله میومد میخواست برگرده عمارت ...

تا منو تو حیاط دید دل نگرون بهم چشم دوخت ..

قباد درست پشت سرم ایستاده بود دستشو روی کمرم گزاشت ...

رحمان روی پله نشسته بود و مشخص بود به گوش همه رسیده من کجام ...

اقا محرم نبود ...هر چی چشم چرخوندم پیداش نیود ...

مامان و مهربان جلو میومدن اما اقام نزدیکتر بود و گفت : سلام قباد خان ...

قباد سلام همه رو جواب داد ...

خاله با چشم هاش بهم اشاره کرد و متوجا اش کردم همه چیز امن ...

دعوتش کردن داخل اما با روی باز گفت : میخوایم بریم کار دارم ...

اومدم تا بگم مرجان رو عقد کردم ...

دیگه جایی نمیره ‌.‌.. 

خاله ابروشو بالا داد ...

_ مبارک‌ باشه خان ...

_ ممنون ..

اقام بیشتر از هر کسی خوشحال بود و گفت : از اولم میدونستم شما جدا نمیشید ...

خدا بخت و اقبال شما دوتا رو با هم دوخته ...

مامان پاشو به عمد لگـ.ـد کرد تا اروم بگیره و گفت : بفرما داخل ار..باب یه چای تلخ برای پذیرایی هست ...

_ صرف شده ...

نگاهی بهم انداخت و گفت : تو ماشین منتظرتم ...

بیرون حیاط رفت ...

همه دوره ام کردن هزارتا سوال داشتن ...

_ خاله اقا محرم کجاست ؟‌

_ بنده خدا رفت ...فهمید چخبره گزاشت رفت ...

گفت نمیخواد این وسط دخالت کنه ...

دندونمو بهم فشـ.ـردم‌...

_ تر...سوندش ...مطمئنم قباد فـ...ـراریش داده ...

رحمان اروم گفت : همینه که تو میگی ...

همش نقشه بوده تو رو بکـ.شه عمارت ...عروسی من بهونه بود ...

دیشب همه چیز رو فهمیدم‌...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دست خاله رو چسبیدم‌...

_ برو عمارت چشم از اون پیر زن برندار ...زنعمو برگشته ...

خاله لبشو گز...ید ... 

_ خاله جان از اینکه شوهرت بالا سرته خوشحالم اما اونا با نقشه اومدن میتر...سم بلایی سرت بیارن ...

رحمان با خنده گفت : قباد خان نمیزاره خار به پای این دختر بره...

زیر لب گفتم : اون روز که منو انداخت تو انباری پس کجا بودی ببینی چی به روزم اورد ...

برگشتم تو ماشین اینبار عقب نشستم از تو آینه نگاهم کرد ..

نگاهمو ازش دز_دیدم ...

چیزی نگفت و راه افتاد نمیدونستم کجا میره هم جاده برام غریب بود هم جایی که میرفت ...

به سمت کوه میرفت ...

نکنه میخواست بلایی به سرم بیاره...از تو وسایل کنارم چشمم به غذا و خوراکی ها افتاد ...

منو میبرد یجایی ...

صدای اب میومد و هوا سردتر شده بود ...اما درخت های سر به فلک کشیده بیشتر بودن ...

کنار درخت ها کنار کشید ...

چشم هام درست میدیدم یه کلبه چوبی اونجا بود ...

اولین باربود اونجا رو میدیدم‌...

پیاده شدم‌ کمـ..ـرشو صاف کرد و گفت : زمان قدیم اینجا رو پدربزرگم ساخته بود ...

بهار که میشد درخت های الو اینجا پر میشدن از بار و میومد برای بار چینی و همینجا میموندن ...

اما بعد که عمارت رو ساختن و راه دور شد اینجا شد سهم رهگذر و چون به ابادی بغـ..ـل نزدیکتر اونا بیشتر میان تا ما ...

منتظر بود پیاده بشم اما همونجا چسبیده بودم‌...

زیرکانه لبخندی زد ...

_ تو عمارت هزارتا چشم هست ...

نشد اونجور که دوست دارم باهات تنها باشم اما میخوام امشب اینجا برات یشبی بشه که تا عمر داری بگی اونشب نمیشه ...

نگران پیاده شدم...

_ مگه قراره شب بمونیم ؟ 

_ اره ...

_وسط این جنگل ...؟‌وسط خرس و گرگ ...

_ مرجان خرس کجا بود ...

چند تا شاخه شکسته رو جلوی اون کلبه ریخت و گفت : اتیش روشن میکنم چایی بخوریم‌...

اینجا چاه هست بزار اب میکشم بالا ...

پشت هم رودخونه هست ...

قباد همه چیز رو پرتب داخل برد و من به ماشین تکیه داده بودم‌...

نگاهش میکررم و دلم ضعف میرفت براش اما یچیزی مانع میشد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز