ساعت ۴ از سرکار اومد تو آشپز خونه کار میکنه کمک آشپزه این پیرزنه گفت دخترت خیلی حالش بد بود امروز هرچی گفتم چته چیزی نگفت ببین چشه مادرم از زیر پتو رو کشید گفت چته اینا زدم زیر گریه گفتم همیچیو مادرم آتیش گرفت گفت آبروشو میبرم شکایتش میکنم اینا
این پیرزنه گفت به والله من نه امروز چیزی ازش دیدم نه قبل دخترت اشتباه میکنه هرچی قسم خوردم اصلا میگه اشتباهی لابد دستش خورده اونجا گفتم با نوه های خودشم لابد اشتباهی دستش میخوره تو سینه هاشون اینو که گفتم آتیش گرفت اصلا میگه مومن تر با خدا تواین ازاین مرد وجود نداره مادرمم وقتی پسره این زنه اومد همیچیو گفت اونم خیلی ناراحت شد واقعا گفت کاش نمیگفتی بهم حالم بد شد گفت والله من سرکار اینا در نمیارم میدونم با مادرم اینا رفت آمد خانوادگی داریم تاحالا چیزی ندیدم اینا ولی حقشونه شکایت کنید ازش تا پدرش دربیارن مادرم گفت بخشیده س به خودت