حیا داشت گ نمیگفت الان با من سر لج افتاده خواهرم خانواده شوهری نهار دعوت کرده بودن ب شوهرمم زمگ زد اون نبود ک بیاد منم نبودم بیچاره ظرف رو غذا ریخت بهمون داد فقط گفت ب شوهرمنگیا اون نمیدونه ...بعد سه روز شوهره رفت در یخچال باز کرد دید کم هست توپید ب خواهدم چرت کمه اونم گفت من خوردم بعد ب شوهر م زنگ زد گفت اگه غذا داده من ناراضیم و .....بهد باخواهرم دعوا گرفت قبلا درد دلی ک باهاس داستم همه رو اورد ب شوهرم گفت اونو جون من میخواست بندازه