بعد از کلی درس و بدبختی و بیچارگی اومدم خونه برای فرجه امتحانام حالم خیلی گرفته بود گفتم بریم بیرون
قرار شد بابام ماشینو بشوره تا بریم من یکم حال و هوام عوض شه
در همین حین که داشت ماشین می شست گوشی مامانم زنگ خورد و مادر همکلاسی داداشم بود زنگ زده بود در مورد درس بچه ها
وقتی قطع کرد بابام مامانمو بست به فحش که چرا وقتی من تو حیاط بودم نیومدی
رفتی تلفن حرف زدن...
بچا دلم برا مامانم خیلی میسوزه کاش نیومده بودم اصن غریبی خیلی بهتر خانواده بد هس
مادرم خیلی مظلوم و مهربونه