من همینجوری مجبور شدم برای حفظ زندگیم دیگه کار نکنم بعد مجبور شدم باز برای حفظ زندگیم دیگه هیچ دوستی نداشته باشم خیالش از این هم که راحت شد دیگه حتی نذاشت لاک و رژ بزنم و موهامو رنگ کنم و لباسایی که دوست دارم بپوشم اینم که تغییر کرد عادت کرد بهونه جدیدش اینه که ارایشگاه معدن فساده نرو
بااینکه ماهی یه باره و خودش میبره خودش میاره و هرروز بدتر هرچقد مقاومت کردم هرچقد همکاری کردم هیچی تغییر نکرد فقط زندگی برای من سخت تر شد تو این ۹ سال ولی اون هیچ وقت خیالش راحت نشد حتی تا جدایی رفتیم
با جنگ و دعوا میرم خانوادمو میبینم نمیذاره میگه باید فقط پیش من باشی
فکر نکن از اول این بودا تساعدی این رفتارش بیشتر شد